X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
آرزو
gjrmxkh0jhz9krcdwe4.jpg


آرزو


برشیشه ی خیالم، الماس ِ آرزو بود
آن قامت ِبلندت تاصبح روبروبود.

باحُسن و روی ِنیکو می رنجم از گریزت
رنجاندنِ عزیزان جانا مگرنکوبود؟

خورشید ِ صبح،داند ،شب زنده داریم را
چشم ِ به خون نشسته،بغضی که در گلو بود.

محروم ِ از حضورت،چون لایقش ندانی
در خلوتِ پریشش ،دائم به گفتگوبود.

بر خار و سنگ و خارا ،بر کوه و دشت و صحرا
دیوانه ِ دل، چو میدید می گفت :بنگراو بود.

جان بلهوس مخوانش، این دلشکسته ام را
این پاکبازِراهت،کی فکرآبروبود ؟

گفتا غزل به یادت ،تا حجّت اش بماند،
بر دفتر ِخیالش ، حرفی که مو به مو بود!






ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1389 :: 08:54 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112966