X
تبلیغات
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
ققنوس
y90ti7bf4jnmcz4driz.jpg

گفتی بنویس !

گفتم : دستم به کار نمی اید. اگر چه قلمی که در دست من است.

شمشیر را می ماند.

اگرچه این برنده را نمی توانم  جلودار باشم.

چرا که هرازگاهی خودنمائی می کند .که با نشان دادن غلاف زنگار بسته ی مستبد

به گوشه نشینی اش وادار می کنم

گفتی: نترس

گفتم که می ترسم نه برای خودم .چرا که چیزی برای ازدست دادن ندارم.

که برای انانی که مرا به خانه مهرشان مهمان می کنند. که خانه ام را باگل وجودشان  تزئین می کنند

و دلایلی دیگر

پس بگذار تا با ترس زندگی کنم. اگرچه مرگِ تدریجی است. مرگ حق است پس حق را مرده ندان

مرده ای است که ققنوس وار با بال های زیبایش شعله افشانی می کند.

واز میان اتش ققنوسی دیگر ،جوان و شادب و پرامید بالهای ِاسمانی اش را بر زمین زادگاهش

خواهد گشود



ارسال شده در: شنبه 6 آذر‌ماه سال 1389 :: 02:26 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112988