X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
یادگار کهنه

 

با تو خواهم گفت

آنچه را در پرده های ِ راز می گفتم.

:دیگرم پروای ِ پروازی

در این شب نیست.

 

لیک خو کردم

من به این شبهای تار و تیره و تاریک

جغد ِ شومی را همانندم

مانده در شبراهۀ خورشید

عشق هم در من

حاصل ِ تب نیست.

 

******

 

با تو خواهم گفت

قصه هایِ عشق را ،

هر شب.

گر هزار و یک شبی دیگر.

من بگویم قصه ها

از

وامق و عَذرا

شور بخت ،مجنون

منتظر ، لیلا

خسرو  و ، آن حور وش ، شیرین

ویس یا رامین

جز حکایتهای من با تو

دلبرا

پس چیست؟

 

******

 

پردۀ هر ساز

هم ، سواد و هم بیا ض

رنگ رنگ ، پرده های ِ مانی و ارژنگ

مرغ و گلهای نشسته

روی یک جام ِ بلورین

یادگاری های بر هر  سنگ

یک صدا گویند:

من صدای ِ تیشۀ عشقم

زنده می مانم

گر شکستم

بشکنم ، غم نیست !

 

*******

 

با تو خواهم گفت:

عشق هم درما

یادگار ِ کهنه ی سنگ است

روی یک جام ِ شکسته

آنچه را

در قصه های پیش

همچنان باقی است.

 

*******

 

پس چه گویم

عشق را من

هرچه گویم

حرف ِ تکراریست.

 

 




ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1389 :: 08:10 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112952