X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاروس(3)
ب

چشم مهربانان. سعی میکنم به علت نزدیکی بهار و عید، حال و هوای وبلاگ را عوض کنم

از عزیزانی که در جریان این سلسله گفتار نیستند  خواهش دارم که دوقسمت قبل را مروری داشته باشند.

پیش از شروع موضوع اصلی ،خاطره ای را که از مادر بزرگ شنیده  وبه یاد دارم ،و مربوط به مراسم   روز چهارشنبه سوری بوده را توضیح میدهم.

قبل از آن کمی از مادربزرگم  که بخش های زیادی از این مطالب به او اختصاص دارد را

برایتان بگویم.اسمش ظریفه بود .و چون  سفر زیارتی مشهد رفته بود،اورا به مش ظریفه می شناختندش.

بسیار زیبابود و جسور(به عنوان اغراق نگاه نکنید که هنوز ازویژه گی های او نقل بسیار است و در همین قسمت یکی از مظاهرش را خواهم گفت)

شیرزنی بود اگرچه کمی مستبد.

می گفت در زمان پیش از ما ، غروب چهارشنبه سوری رسم بر این بود ه که مادر وقتی دختر دم  ِبختش می خواست وارد خانه شود  او را دنبال می کرد ، و  آرام با جارو او را میزد . تا در سال جدیدی که چند رور بعد از راه میرسد، به خانه بخت برود.

و من به شوخی به مادربزگ می گفتم که آیا تراهم مادرت با جارو زده؟

می گفت نه چون من قبل از اینکه به سن قانونی ِ ازدواج برسم .اسم پدبزرگت روی من بود

امیدوارم دخترای دم بخت ِ نت هم اگرچنین مراسمی در شهر و دیارشان مرسوم است، بی تعارف

برای ما تعریف کنند.واگر امسال جارو هم خورده اند بی خجالت بگویند.

اگر مایل به شنیدن بقیه ی این قسمت هستید .ادامه ی مطلب را ببینید

در سالهای پیش که زمین هنوز قربتی داشت و برای انسان مظهر نان بود و غذا

هر یک می کوشیدند با آباد کردن زمین و کندن درخت و خارو خاشاک و خریدزمین ِدیگران و... ،به گسترش آن بکوشند.

آن زمانی که هنوز چشم آدمی بر زمین بود و آسمان.و به واسطه ی این موهبت، می توانستند پس از هر جمع آوری محصول ،دختری را به خانه ی بخت بفرستند ،

یا پسری را زن داده و با مازاد  آن

برای رسیدن به آرزوهای دینی شان برسند.یعنی سفرهای مذهبی

چرا که نه وامی بود ونه امید به قرض و نسیه ،وچون دیده بودند که امکان داردمحصول یکساله اشان گاه به بار ننشسته و یا به یغمارفته.سوخته و آمال آنان تلی شده از نا امیدی.

در سالهائی که دولت و نظام ِ وقت ،برای خوش آمد ِجیره خوارانش ، یا عالی رتبگان نظامی اش،گاه به نوعی حق السکوت دادن.

زمین های این مظلومان همیشه ی تاریخ را به ثمن بخس به آنان می بخشید.

و آنان چون فاتحانی با دبدبه و کبکبه ،می آمدند

و اگر بیست هکتاربه آنان  بخشیده شده بود .آنان به زور سرنیزه های پاسگاه های منطقه، ویا با تطمیع کدخدایان گمارده

و یا افراد بومی خود فروخته ی  منطقه  ،و باهزینه کردن پول هایی باد آورده ،

به گسترش اراضی خود می پرداختند وتا دویست می رساندند.

به حکومت قلدرمابانه ای در پناه حکومت مرکزی تبدیل می شدند وهر روز از روز پیش بر داشته های  خود می افزودند.

ادامه دارد




ارسال شده در: پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1389 :: 06:13 ق.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112966