X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاروس(4)

توجه داشته باشید عزیزان این قسمت چهارم است.پس برای ارتباط بیشتر خواندن قبل ضروری است


مش ظریفه از گذشته ها می گفت، از زمانهائی که هنوز از شوهر داری چیزی نمیدانست.و ازدواجش  بیشتر به بازی می مانست.

جوانی از اهالی محل و فامیلی دور ازاقوام پدری .به خواستگاریش می آید و پدر بی آنکه نظر او را بپرسد. به ان یتیم  روی پای خود ایستاده، بله را می گوید.


وقتی به خود می آید ، در خانه ای وارد می شود که گوئی کاروانسراست.

در حیاط  بزرگ خانه کولی هائی(در زبان محلی جوگی) چادر زده اند که در آن هم زندگی می کنند و هم بساط آهنگری بر پا داشته اند.

یک نفر پشت بساط نشسته و دو خیک مخصوص را با دودست گرفته و با ایجاد باد بر شعله میدمد تا خاموش نشود.

ودیگری تکه آهنی بی شکل را با انبری مخصوص گرفته و در آتش و زیر ذغالهای گذاخته گذاشته و وقتی سرخ سرخ است بیرون میاورد و روی سندان گذاشته و دیگری با پتک بر آن نواخته تا به مرور شکل موردنظر(تبر، بیل ، تیشه ،بلو(شبیه تیشه ولی لبه ای مانند بیل.مخصوص شالیزار ) به خود بگیرد .و مشتریانی که اغلب اهالی روستا هستند. و گاه

کمک کننده به انان .

ابراهیم درویش . پیرمردی که کمتر برایم معلوم شد به چه دلیل آواره از یار و دیار  شده بود. مردی از اهالی خراسان ،روستای درگز ، که سالها پیش بی نام و نشان آمده بود .نقش کارگر،

و براستی نقش دایه را اغلب برای همه ی بچه ها داشت . مهربان بود و صبور. بی آنکه کسی

بداند چرا اینهمه راه را آمده بود و در این خانه رحل اقامت گزیده بود.

این حیاط بسیار بزرگ ، نیمی درختکاری شده بود .انار،انجیر،توت و انگوری که توسط ابراهیم درویش آورده شده بود و خودش به هرس آن می پرداخت.جدا شده بود .

در انتهای آن قسمت  راهی از درون درخت ها  که محل ذخیره ی کاه و.. بود.

که گاهی محل شیطنت ما نیز میشد.

و خانه ی مسکونی دارای دوطبقه ،همکف دارای 3 اتاق که یکی انبار بود برای وسایل کشاورزی و غیره  (همچنین محل زندگی ابراهیم درویش) و دیگری برنج و گندم و..

و سومی که به سمت باغ بود ، مت تقی (محمد تقی)و همسرش زندگی می کردند.هردومعتاد بودند.

مت تقی از اروستاهای اطراف شاهرود بنام قلعه نو) شغلش قصابی بود . و برایش در سمت چپ ورودی مغازه ای درست کرده بودند .و تنها بابت اجاره ی خانه و مغازه صبح به صبح ، ما بچه ها قلوه های گوسفندان را نصیب می بردیم.

یادش بخیر،اکثر مواقع آبگوشت داشتند .هنوزلمپای روشن(چراغ گرد سوز) با سه پایه ای رویش و دیگی پرگوشت و آب و... وسریع صدای غلغلش را می شنیدیم. که به زیبائی به ما می آموخت

باصبر جهان می توان گرفت


ادامه دارد



ارسال شده در: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 :: 04:25 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112966