X
تبلیغات
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها(۱)

دمدمی مزاجی و مکان ناپذیریم ، تازه گی ها

مرا در نت

به

فیس book

رسانده که شاید تا مدتی در انجا گذران لحظات باقی داشته باشم.

و در صفحه ای با عنوان

عارفانه ها،عاشقانه ها

دعوت شده ام که باعزیزان همراه، با جملاتی

محیطی ادبی و صمیمی بسازیم .امروز تصمیم گرفتم که جملات

فی البداهه ام را در اینجا نیز بگذارم

شاید خالی از لطف نباشد.


از وقتی که آینه ی دلم را شکستی ،خاطراتم را باشانه ی احساس  در  ذلالی اشکهایم مرتب می کنم.

 

می خواستم مردم را کور کنم که تورا نبینند. ایکاش مردم چشم کور میشد و تورا نمی دید.

 

فکرمیکردم که من استکانم و تو نعلبکی.ولی تو چای داغ داغ بودی.لب سوز شده.

 

اشتباه کردی.من درختم نه پیچک که التماست کنم.

 

برو . دریغ که قطره ای آب را حرامت کنم .تو که مسافر نیستی!راهی به ناکجا آباد داری


شب و روزم شده یکی، روز آفتاب است و شب یاد تو.

 

پرستو و هرچه که یاد آور کوچ است را ،دوست دارم.من مانده گار هیچم .

 

قاب خالی را دوست دارم .دیوار دلم را که نباید خالی ببینند.

 

کتاب شعرم .تابوت احساس من است.

چه می گوئیکه فیلم تکراری است؟ یاد او برای من همیشه شب اول اکران است.

 

باغروب آفتاب دلم میگیرد. این احساس را از زمانی دارم که تو غروب کردی.

 

غروب شد و باز تو بانو فانوس تنهائی ام را به کبریت یادت روشن کردی .

 

دلم یک صندلی بیشتر ندارد آنهم تو نشسته ای.هر که وارد فقط می تواند بایستد.

 

جنگلبان کجائی؟تبر دار بی رحم خاطره ،امشب باز در راه است .

 

وقتی موج خاطره به ساحل دلت اوج میگیرد . چه سخت است سنگ ریزه بودن .

 تنهائی ام را حبابی احاطه کرده از یاد او.

همیشه می گفت:تو زندگی منی،حیف که زندگیش کوتاه بود.

پنجره را بگشا و احساس را به لایتناهی آسمان رها کن تا ابرهای باران خیز دیگر جای جولان نداشته باشد.

 صائب تبریزی می گوید:دست طلب چو میکنی پیش کسان/پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش. نکند طلب عشقت را کردم . آبرویم را ریختی؟

 ایکاش پلی بود برای گذشتن از تو

هوای غروب . سنگین دلتنگی هاست.

خاک دیار ما را سالهاست گرد فراموشی گرفته. نمی آید .باور کن.

باطری ساعت قلبم مهر تست. مدتی است از کار ایستاده!!

آغوشم پر از خواستن هاست و تو معلقی چون هوا

ترانه های نیمه شبانم ،چه بی صداست .تنها،دلشتکستگان می شنوند

پرسید: چرا اینهمه تنهائی را دوست داری؟گفتمش:
چون در تنهائی است ،که یادش میاید

 یاد تو چرا ،چون دزدان ،نیمه شب به خانه ی دلم شبیخون میزند؟

خانه ی تنهائیم در دارد،چرا سرزده، وارد می شوی؟

کوچه ، نه برای رفتن که برای پرسه زدن زیر باران است. در انتهای تنهائی ها با فانوس یادش

در احساس خسرو بودم و در تحمل ِ بار ِفراق ،فرهاد.ولی عاقبتم به مجنونی کشید

چشم ها، چشمه های راز و نیازنند

گم شدن در خیال همان ابتدای ورود به راه پیدائست

مثل زندگی بی عشق زوج

 چتری پر از سوراغهائی بزرگ که هریک به نوعی ترجیع میدهند به باران پناه ببرند

وقتی که دل نابیناست. هیچ مرز و دیواری نمیماندو دل را نمی شود به جرم از مرز گذشتن بازداشت کرد

 عشق را باید از تک فروشی خرید. عمده فروش  یک کلام است:مقطوع

بگو چرا عهدی که بستی شکستی؟از خانه ی این دل بی وداع رفتی؟



ارسال شده در: جمعه 26 فروردین‌ماه سال 1390 :: 05:33 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112988