X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها (4)




عاشقانه زیستن را به بزم شبیه کردم .ولی بیوفایانه  را  ،ظلم است تشبیه به رزم کنم.

 

چشمم می سوزد .نمیدانم از دود دل است یا اسپند استقبال

 

چه رویائی است در هستن کنارم باشی و در نیستنم . تو باشی

 

پرسید اصلاح نمیکنی؟ ریش ات بلند شده.

با خود گفتم چه خوب شد دیگران ریش درونت را نمی بینند

 

 

هرچه گویم از رفتن و از رفتن تست

که اگر باز نگویم دل ِ من بیمار است

 

امشب اسمان چه بی ستاره است. نکند ماه من قهر کرده باشد؟چتری برای باران ندارم

 

چه زخم بدی است عادت.که زمان نمک می شود برایش

 

افسانه ی عشق را بر دیواره  ی آثار باستانی نوشتند. هر که دید . گفت:قصه ی زندگی من است.

 

تنهائی حکایت غروب هست و شکوه و  مویه های درختی  تنها به هنگام بازگشت پرنده گان به لانه

 


دل ِ من سی دی پر از عاشقانه بود سرنوشت خش های نامرادی برآن کشید.

 

ماهی ازتنگ بلورش افتاد

داد از دست دل ِ آن صیاد


دل ِ من شاه همه دریاها

اوفتادست بدامش نا شاد


من به این تنگ بلورین دلخوش

که نگاهی کندم ، بی بنیاد


حیف ، افسوس فراموشم کرد

شده کارم همه داد و فریاد


اوفتادم من از این تنگ ببین

عمر بی حاصل ِ من رفت به باد

 

 

آغوشت را به من بسپار.تا روح سرگردانم پاروزنا نخود را به ساحل نجات برساند.

 

گلی را می شناسم آتشین نام

گلی هم هست به نام قهر

تو از کدامینی؟؟

 

دلتنگم مخوان

که اگر چنین بود

ترا اینهمه

در خود جای نمیداد.

 

 

بالا بلند پروازت تا به کجاست؟دیگر خدای را هم نمی شناسی.

 

درخت ایستاده می میرد.

پرنده بر زمین

من بر کدامین شاخه ایستاده ام

که زمین زیر پای من است؟

 

آفرین روسفیدم کردی.

از شرم رفتارت

رنگ رخساره ام

به گچ ماند

 

مرا سعادت پروازده

دربینهایت آغوشت.

تا ببینی اوج را

در بیکرانه های نیاز

 

چه زیباست بوسه ی

عاشقانه ی زنبور بر گلی

که پژمرده ی آفتاب سوزان است

 

 

فی البداههایم تناقض  ِ درونی من است

به لبخند آفتابت روز می شود

و به غروب مهری شب

 

شب زنده داری های  مرا ماه می فهمد

که با طلوع صبح

به خواب می رود

 

شب تا به صبح

از سرمای بیتو بودن

می لرزم.

 

زخمهایم دلم

دندان درآورده

لااقل کاشکی برایش

دانو می پختی.

 

 (دانو=غذائی مخصوص دندان در اوردن کودک میپزندو به اقوام

نزدیک کاسه ای هدیه میدهند. و طرف هدیه ای برای نوزاد در آن پس میدهد)

شب که می شود

تمام بدنم تاول یاد میزند


نکند به اگزمای بیوفائی

دچار شده ام!!!؟؟؟

 

 

دیگر به خواب هم نمی بینمت!

مگر دیدنت در خواب هم

از منکرات شده؟

 

پیش از این دلم برای پرنده گان می سوخت

حال نمیدانم انها دلشان برای من می سوزد

در قفسم و تنها.

 

بسترم

بوی نا ی تنهائی میدهد.

مگر عرق تن چند نفر

گرفته است؟

 

 

دیشب بیادتت گلی را

به بستر بردم.

مادرم می گفت:

استغفار کن ننه جان

 

از بس دیشب بیاد تو بودم

صبح که بیدار شدم

شبنم بستر من

یوی تو داشت.

 

کتاب دلم را

خوانده ای

چرا پس نمی دهی؟

 

 

یک برگ دفتر خاطراتم نیست!!!

نکند تو کنده ای؟

همانی که دوستت دارم را

با خون دل رنگ کرده بودم؟؟؟

 

 

نگاهم را روزگار به جنس ِ درون ِ ویترینی شبیه کرد که آفتاب بیرون رنگ و رویش را برد

 

خانه ای ساخته ام از پر  ِبال

که ترا می برمت

پرواز کنان

تا خود ماه

یا که خورشید خیال

هرچه بالاتر از آن

تا کند گرم ترا

یخ دلها من و تو

آب شود

باز احساس

به پرواز  درآید آنجا

رود آنجا که دگر

هیچ خیال

تاب پرواز نباشد اورا

 

بود را نابود باید کرد هر شب
دانمت
اتش بگیراند چنان تب

 

مرا با نیم شبهاخوشتر آید

که یادت با وصالت در بر آید

مرا با نیم شبهاخوشتر آید

که یادت با وصالت در بر آید

 




ارسال شده در: چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 02:16 ق.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112966