X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها(6)


گنجشک ِ دل من به جائی در گوشه ی چشمان تو راضی است. چرا می پرانی اش؟


به پیله ی تنهائی این تن نگاه کن . که درونی اش سالهاست به پروانه شدن می اندیشد



38reufmqlan61l4kigea.jpg

لطفا  ادامه ی مطلب را کلیک کنید

آز آرمان عزیز هم به خاطر معرفی آپلودسنتر سپاس دارم

دلم از بسکه یخهای رابطه را زیاد دیده است.

می گوید: بر کدام یخچال اقیانوس زندگی میکنی؟

آز گرمای آفتاب شرمساری آب می شوم.


 

ولی این دل قلم را همدمش دید

وشب او را کنارش یار گردید

 

اگر ازغم نمی گوید عجب نیست

قلم را بین و شب هم تار گردید

 

مگر چه می خواستم ؟جز بستری برای نگاه  ؟ تا هر آئینه دلتنگت شدم .تورا در آن نگاه کنم.

 

آنگاه که دست بر چانه میزنم .خاطرات پیشین مشت بر دلم می کوبند.

 

چراغ را خاموش کن.من تازه در سیاهی افتاده از کوچه بر دیوار .عکس ترا می بینم.

 

امید را امروز بر مزارش بودم . نوشته بود جوان ناکام.

 

آنقدر به سوی ماه  رفتم در پی ستاره ای که روز شد.و آفتاب قطره قطره آبم کرد.

 

بر فراز آسمان نه عقابان تیز چنگال ،

که کرکسانند در انتظار  ِ لاشه های ما

تا چند صباحی دیگر عمرکنند.       

 

شب را و سکوت را

دوست دارم

و غروب آفتاب را می پرستم

چرا که  تنهائی ام را

در انتظار نشسته

می بینم

 

سکوت بین من و تو ،

دیواری ساخته از یخ ،

که فقط همدیگر رامی توانیم ببنیم.

کاش می توانستی فریادهای سکوت مرا بشنوی.

 

 

موفق ها،

آنهائی بودند که پا روی دل گذاشتند و فقط به قله ی سر فکرکردند .

دریغ این که

وقتی به قله رسیدن هر چه دست دراز کردند تا دل را به دست آوردند .

نتوانستند.

 

شنا بلد بودم . ولی دریای ِبی وفائی او  عمقش زیاد بود و وسعت بی مهریش زیاد .

 

قلمی که در دست من است چوبی است و ذغالی
آنکه در آن روح دمید ،معلم است

 

کپی پیس تو نت آنقدر عادی شده که کلمه ی" دوستت دارم"را در آن واحد برای چند نفر کپی میکنند.


بیا شادی کن ای دل،گریه درمان نیست

دلا بی غم ولی هرگز به سامان نیست

هرآن دل گریه می خواهد ،بباید شادمانش کرد

بجز خنده ،کنار درد، درمان نیست

 

آئینه سکوتم را بشکن .

بگذار تا خورشید درآن.

هزار تکه شود.

به تعدادی که تودرآنی

و به همان اندازه که دوستت دارم.

 

حباب احساس .شیشه ایست. از جنس رویا.به شن ریزه ای از آه میشکند.

 

بر سنگ مزارم چیزی ننویسید.بگذار رد پاها. نشانه ی آن باشد که له شده ای در این زیر است.

 

 

عارفی مصحفی در دست داشت.شخصی واردش شد و گفت آمده ام تا تنها نباشی گفت تو آمدی تنها شدم.

من می گویم هر که بیاید هیچم . تو بیا که من تنهائی را می پرستم. نمیرسی لااقل یادت را بفرست

 

 

اگر همه فراموشت کنند . تنهائی ام هرگز تورا از یادت نخواهد برد.

 

بیا ای دم  ِ من ،

که من همه اش شده ام آه .

و فاصله ی تا آدم شدنم

یک نفس بیشتر نمانده .

 

چراغ ِ راهم شده بودی، چه بیرحم است طوفان شب.


 

 پرسید :چرا سیگار می کشی.

گفتم:آخه  هم آتش است .هم سوختنی است .

هم کشیدنی است و...

گفت :بسه بابا بکش هنوز من رو هم سیگاری نکردی.

 

به جرم گفتن دوستت دارم . حال درحلقه ی تنهائی . آخرین نفس های سکوت را  میکشم.

 

سهم من ازترا داشتن  ، تنها و تنها ، تنهائی است.

 

چگونه نفسم را از دم بازدارم .با هر آمدنش اسم تورا بر زبان دارد.


بی انصاف، دل داده ام  را پادری خانه دل هرجائیش کرده بود.

 

"نمک"و" زخم" دو کلام آشناست . به محض شنیدنش "آخ "از نهاد ِدلشتکستگان بر می آید.

 

در تنهائی است که یاد تازه به سراغ آدمی می آید. و آنکه از همه عزیزتر است . تمام تنهائی ات را پر میکند .

 

لیوانی آب خنک می خواهم .بسکه سکوت کرده ام .گلویم خشک شده است.

 

وقتی که می خواستیم زن بگیریم

می گفتند: پسر شجاع .

ولی چه زود شدیم پدر شجاع .

آنگاه که کمر همت بستیم تا با زندگی بجنگیم.

 

به طپش های تند قلبم اگر گوش می کردم . هرگز عاشق نمیشدم .


ct5lccnntuyta70y884y.jpg


ارسال شده در: یکشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1390 :: 02:36 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112958