X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها (8)


من ِمغرور سر بر افراشته و موی سپیدم را به خنده های شادمانی ،سیاه می کند .و

من ِمغلوب در درون  به رنگ سیاهی ،گریه های نهانی اش را عیان می کند


سکوت سرما ی روح است و دل .که از برودت  رابطه سخن می گوید



بلبلم به گفتار، ولی به گاه گفتن از خود، به گنجشکی مانم الکن، که فقط جیک جیک بلدم.


بند دلم پاره شد .بسکه رخت شسته ی خاطره ات، از آب چشم، سنگین شده  بود.

مادر در کودکی بارها در گوشم زمزمه می کرد که اگر شربت تلخ است . ولی برای سلامتت مفید است. تا بزرگ که شدم نفهمیدم ولی بزرگتر که شدم فهمیدم ولی افسوس که دیر شده بود

 

سر را ملکه ی علم لازم است و دل را ملکه ی عشق.

 

ظاهر همه ی درهای امید بسته است. فقط چشم بصیرت باید داشت تا پی به هنر طبیعت برد . که چقدر در کشیدن نقاشی ماهر است.

 

خوشبختی اشک هنگام وداع است که با رفتن نگار از چشم جاری می شود.

 

دلها همه دیوار شد

بین روح ما بیمار شد

آن کس که دم از عشق زد

منصور شد بر دار شد

 

  گردن کشیدم تا دربین "آدم "ها ببینمت.افسوس تو از جنس دیگری بودی.

اصرار دارند که اشعارم را چاپ کنم. از این میترسم که هرعنوانی انتخاب کنم  . بازمردم نفرین نامه اش بخوانند .

 

ما مردم نه در عشق تعادل داریم و نه در فراق. شروعش چشم بسته ایم و پایانش دهان گشاده.

 

پرسید: یعنی چه که عشق ما هم شده مثل نت؟

گفتم:نه اینکه وقتی سایتی رو که دوست داریم.نمیتوانیم وارد شویم ؟ بسته است.و باید پیلتر شکن داشته باشیم.

دختری رو هم که دوست داریم .نمیتوانیم راحت بهش بگوئیم :دوستت دارم . با رو داشته باشیم.

دختری هم که  دوستمون داره مثل سایتهائی هست که تو لیست علامت پنجره ی پیلتر می مونه.

                                تازه تو سایت مورد علاقه هم باید اذن ورود داشت.بعضی جاها باید تعداد پست هات

به حد نصاب برسه...

گفت: جلو نرو تا تهش رو گرفتم.

 


روزی دهانمان را می بوئیدند که مبادا گفته باشیم دوستت دارم. حال به همت صفحه کلید.دست هایمان را می پایند.

 

حجم اغوشم را خیالی پر کرده . مبادا باد بایستد.گریه بلد نیستم . دق میکنم ازین بی دلخوشی.


 

اصرار دارند که اشعارم را چاپ کنم. از این میترسم که هرعنوانی انتخاب کنم  . بازمردم نفرین نامه اش بخوانند.


 

 دیگر نه به چشم اعتماد دارم و نه به گوش .مگر آدم از یک سوراخ چند بار گزیده می شود.

 

هر تار گیسویت را بر صفحه ی کلید دلم رها کرده ای و واژه واژه کلام عشق را کلیک میکنی.

تندیسی از تو ساختم..حیف که عمر برف و وفا کوتاه بود.

با همان شکست رویایی دست نیافتنی ساختم که امیدم را بر آب رفته می بینم


بی انصاف ،اگر اینهمه شب بیداری ام را مزدی بود .برج نشین عاج آرزوها بودم . دریغ.

 

دل من ساحل تنهائی شد

بسکه کمرنگ شده رد نگاهت.

 

 



ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1390 :: 09:48 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112978