X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها(10)


gds9gduvy4n0c2n033.jpg


یک نفر به من بگوید . چرا اینهمه نقاب؟ مگر ما به جشن بالماسکه آمده ایم؟


چه کنم که سالهاست بر دریا خشت میزنم به این امید که خانه ای رویائی برایت بسازم


دل سودا زده ای هست تا نیمه راه نفسش را یارا نیست نیمه دیگر به بال دل بیا با بوسه ی خورشید و ماه صبح صادق بدمد.



حسرت ما

در عمق پیچیده گی احساس

گم شد

 

فرصتی برای دیدار

اگرمان هست

بشتاب

 

درنگ و ماندن

تمام معادلات عشق را

به باد

خواهد سپرد

 

بقیه در ادامه ی مطلب

e4vjdn9h7kkafy37437p.jpg

 

بودن و نبودن مسئله این نیست. مسئله ماندن است .که اگر بمانی ، رفته  هم که باشی باز عزیزی.

(بااجازه ازشکسپیر)



دستم را نکش روزگار ، دیگر برگشتنی نیستم.میروم ببینم آنطرف کوه چه خبر است



خدا یا مرا از شر دوستانم محافظت کن . من خود بلدم با دشمنانم کنار بیایم.


وقتی که میرفت گفت :ببخش. نمیدانست که دیگر چیزی برای بخشیدن برایم نگذاشته.


هر روز جشن درختکاری دارم ،دشت حلقومم را دیگر  جای خالی نیست.چه شکوفه های زیبائی خواهد داد این بغض های کاشته!! وقتیکه بهار بیاید.


 

تا زمانی که جنگل را تبر دار حاکم است. فقط می توان پنهانی بر درخت عشق را حک کرد.



به باکره ام وعده میدهند و باز گیر این عجوزه هزار دامادم.



مهتاب شبهای من !چه شده امشب ؟پشت ابرها پنهان شده ای؟ نکند قصد باران داری؟





ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 :: 04:11 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112966