X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
از هر دری سخنی

با توجه به ازدیاد آمار دوستان ِپیوند شده یا تبادل لینک کرده .بنده شرمنده ی عزیزانی می شوم که لطف کرده و لااقل هراز گاهی حالی می پرسند . من نیز  ادای دین می کنم. و لی عده ای از این عزیزان فقط اسمی در کنار وبلاگ به عنوان پیونده ها یا لینک دوستان می خواهند.

لذا از همه ی هم پیوندیان عزیزم که تمایل به ادامه ی پیوند ندارند .و روزی آمدند و گفتیم تبادل لینک کنیم . کردیم و دیگر بهایی به این ارزشمند قائل نشدند عرض می کنم. حقیر یک هفته به خودم فرصت میدهم تادر صورت تمایل اعلام کنند می خواهند به دوستی ادامه دهند یا هنوز به همان اسم بسنده می کنند. در غیر اینصورت حتی اگر یک سویه  هم باشد. ویرایشی در لیست خواهم کرد . با پوزش ازعزیزان

پی نوشتی به ضرورت"

متن فوق ،یا بقول دوستی التیماتوم. به عزیزانی است که سال به سال یاد دوست نمی کنند ویار خاطر نیستند و شده اند بار قاطر.فقط لینگستانمان را شلوغ می کنند.وگرنه انان که چشم رنجه میدارند بر چشم ما هم جایشان است.

jb0hlcg0hvts5cqj7s13.jpg

هوا گرم بود و عرق از بند بند تن فرو می ریخت

و مرد میبایست  کاری می کرد.

یا در جوی وسوسه انگیز باغ ِهمسایه تنی را به آب  خنک وگوارا می سپرد

یا دل به دریای رنگ رنگ هوس می سپرد،و هردم امواج پست و بلندی را به قایق تن فرسوده ی خود هدیه می کرد .

اما

او مرد جنگل بود .آموخته ی سروهای قد برافراشته.آبشخورش بیشه های شیرپرور بودو مرام جنگلبان پیر را به تاج داری اندیشه رسانده بود

دریغش  آمد کار شغالان هرزه رو ومانده خوران کفتار صفت را پی بگیرد.

دراندوه .

ودر گرماگرم شتاب ناک ِ نیاز

مرد می بایست کاری می کرد

عده ای را جیره خوار خوان ِبه یغما رفته ی موطن کرده بود و ویار بهره از آن.

عده ای را نیز هوای خوک سیسرون *در سر

در هنگامه ای که تنها او بود واو . یاران را شولای وطن کرده بر دوش را میدید و او را خاک نداشته . زمین گیرمی کرد.

احساسی که کاش چون سیبی کرمو دور می انداخت

وناچار نبود اینهمه در زندگی اش درخت کاش ،بکارد.

وماند . با امید اینکه بشود زندان را به گلهای تزئینی  ِ مجازی آراید. و بر رف دل آئینه خوشبختی گذاشته و رقصی بی خیالانه ، در آتش نهانی خویش به نظاره نشیند.......


 

پانویس:سیسرون گوید در کشتی ای در نشسته بودیم که سوراخی در آن ایجادشده بود. ودر حال ِ  غرق شدن بود.همه را هراس مرگ در سر افتاده بود. دیدم خوکی را که

بی اندیشه ی مشغول نواله کشیدنت آلت خود است.

 بگذریم


2vx1flootcsu2ajmiucx.jpg

سنگدل

 

 

هر پای بلغزد ، زنگاهی که تو داری

هر دل چو غریقیست ، به چاهی که تو داری

 

ای سرو قد ،آن روی ِچو گل ، زلف سیاهت

ابروی ولب و ،روی چو ماهی که تو داری

 

هر مرد ِ یلی ،رأیت اسپید بگیرد

تسلیم شود ،پیش سپاهی که تو داری

 

ای سنگدل این شیشهء ،شکسته است،مبادا

پایت بخلد ،شیشه به راهی که تو داری

 

افسوس که تو ،صحبت ِ دل را نشنیدی

نشنیدی و دل،مات زآهی که تو داری

 

تو مهر پرستی ،چو منی ،پیرو ِ آئین

معبود تو ،عشق است،الهی که تو داری

 

محبوب رخی ،قامت مطلوب تو داری

تنها ،همکه خوبی است ،گناهی که توداری



 

 





ارسال شده در: دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 :: 11:07 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112978