X
تبلیغات
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
تمشک وحشی(لب لبو)
cecmnsw692crmdfmghy1.jpg

قصه گو خاموش


قصه گوی ِپیر
برلبانش
دوش
غنچه ای درد آشنا
....................بشکفت.

چون کُه ای آتشفشانی
واژگان ِ حُزن را
........فواره وار
.............برقلبمان بارید.

قصه هائی
ز آذرستان گفت
زآتش دیرنده
........پا برجا
....هم به حق قدّیس.

"نیکی پندار "
"نیکی گفتار"
"نیکی کردار"

موبدی بود او
همچنان خاموش.

قصه هائی گفت
از مصافی نابرابر
جهل را با روشنی
...................آورد.

کو
هم آوردی طلب کرد
...........آتشی را
.................تا بگیراند.

از سواد ِ سرزمینی
.........سخت جان گفته

سالخوردی
گنجهای گونه گون
.........در سینه بنهفته.

خسته بود او
تهمتن مرد ِ سُترگ
..................اندیشهء در بند.
.......................بندی فرتوت.
..................امّا
...........همنشین با آن نگارین
.........................چربدست
.........................اهرمن ،دلبند.

گُل به گُل
در باغ ِ خلسه
می زند پرسه
می زند بالا
...........قصه گو
دامان ِ تاریخ ِسترون را
..........با همان دستی
.....................که یاد و یادگاری
...................از کمانداری است
.......................رنجه باری
........................یادگاری ماندنی
..................................مانا

آتش، آوخ
آتش ِ دیرنده
.............پا برجا
.............به جان ِ کان ِ اندیشه
..........مظهری از اقتدار  ِ اورمزد
.............................پاک ، نامیرا ...

قصه می گوید
نوش را و
.......نیش را
.......گرگ های در لباس ِ
...........................میش را

جمله ء ناگفته ای بر لب
:کو
کجا ، زردتشت؟
..............تا که خاکستر  ِ امید را
.............................در دل بگیراند.

قصه گو
باری چنانم ، دوش
.........در خموشی
..........قصه ها می گفت.
ijvbajbzvmb67qmjp8z.jpg

مهریار عزیزم

 عکسی که می بینی ،امروز گرفتم .که بر سر دیوار حیاط خودنمایی می کند.
گفتم شاید حکایت ما ادمهاست
میینی سه مدل دانه دارد یکی پوچ است  وخشک
دیگری به رنگ قرمز .رنگ تاپ تنت و رنگی که بر لبان زیبایت نقش بسته بود
و رنگ کشیده بر ناخنت

وتعدادی هم سیاه و رسیده
cecmnsw692crmdfmghy1.jpg

چه تناقضی

مثل حال و روز ِ من
در زمانی که باید پخته باشم. لبان ِقرمزت وسوسه ام می کند.جوانه های امید در من
رشد می کند و پوچی زندگی ام را فراموش می کنم.
به دیوار به طاهرسفید،ولی رنگ شسته در بارانهای متمادی فکر نمی کنم
به پژمرده تمشکها و به مردم ،واینکه رسیده ام میدانند.حتی اگرسیاه
تنها و تنها آغوش تورا می خواهم
هوس ِتمشک ِسرخ ِسر ِ دیوار دارم


******

ah677bf6yet7dejyjl24.jpg

عکسها را امروز گزفتم
و این چند شاخه گل ِگوشه  ی حیاط را تقدیم می کنم به شما مهربان همراهانی که هرگز فراموشتان نمی کنم . نگذاشتیدمثل دیگر وبلاگها تنها بمانم و به جایی دیگر کوچ کنم
ممنون حضور ِ یک یک شما که گل هستید وآرزو می کنم عمر کلاغ کنید




ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1390 :: 03:38 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112988