X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه(منتخب)

عطر  نفست بوی سیگار فراق می داد.باید سیگار را ترک کنم


97256557963117262829.jpg


همیشه آرزو می کردم کسی بگوید:(تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم.تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم.) هر که می گفت گوئی صدایش از ته چاه می آمد


گاه سخن چون سنگ ریزه ای در کفش است

که جای در آوردنش . نک کفش بیگناه را بر زمین می کوبیم.


صابون هم از رو رفت بسکه لکه ی دل سیاه بود.

باران هم دیگر دریغم دارد ،بارش بر مزرعه لم یزرع  گونه ام را.


     مباد دیگر، که مویه هایت را به شانه ی اندوه مرتب کنی.

وقتی دلم به زخم عشقش دچارشد .او نمک پاشید و بادبزن بدست گرفت.


 84846587913081712600.jpg

بقیه در ادامه ی مطلب

امروز در باغ ،پای درخت خشک انار نشسته بودم

 به تو فکر میکردم

به روزی که برای تو بزرگترین انار را چیدم .

و دیگران به این فکر می کنند  که

چقدر انار دوست دارم.

 

 84409372502817589154.jpg

سالها فکر می کردم  دهقان مزرعه ی تو ام. افسوس که فهمیدم  .مترسک جالیز تو بوده ام .

 

معنی پریدن را من  ِبال شکسته می دانم . وقتیکه با حسرت به آسمان نگاه می کنم. چرا این مرغکان در خلاف هم پرواز می کنند.

 خاطره هم ریشه ی خطر است. چه خطرناک است وقتی که دل با خاطره می خواهد سر کند.

 ورق ورق دفتر پراکنده ی دلم را بدستت دادم که رویش هر چه می خواهی بنویسی. تو فقط نوشتی برو.

 دیوار دلت را بالا رفتم .به امید طلوع یک بوسه . و تو گوئی خاک میتکانی از پیرهنت.

 

تو بخواب ، من آنقدر روی سرت بیدار می مانم تا نگذارم خواب های آشفته  بسراغت بیاید و آرامشت را برهم زند .فرشته ی خفته ی رویاهای من.

 دوستت دارم  را از زبانم نباید می شنیدی وقتی که نگاهم واژه واژه قطار کرده است.

 من در باغچه ی دلت درخت دوستت دارم را کاشتم .اگر روزی حداقل یک قطره مهر  به پایش ریخته بودی .الان تاثریا قدکشیده بود.

 دنیای عجیبی است!!!! تو متهمم می کنی که دوست داشتن را از تو دریغ کرده ام .ولی با حلقه آن به اتهام عاشق بودن به زنجیرم کشیده اند.

 چرا تا کسی می گوید دوستت دارم می ترسم؟ نکند از هماهنگی  صوتی اش با دستت می اندازم  است!!!!!!!!!!!؟؟؟؟.

 

 80052660069377735870.jpeg

بوم خوب می دانست که گنج کجاست .وگرنه کاخ بسیار است.

  کاش چتری می شدم که لااقل به هنگام باران بیادم بودی.

 آغوش غزل هایم گواهی میدهد. که سنگینی وزنش از تست.

 

مهتاب شبهای من !چه شده امشب ؟پشت ابرها پنهان شده ای؟ نکند قصد باران داری؟

 

تا زمانی که جنگل را تبر دار حاکم است. فقط می توان پنهانی بر درخت ،عشق را حک کرد.

 

 وقتی که می رفت گفت :ببخش. نمی دانست که دیگر چیزی برای بخشیدن برایم نگذاشته.

 

دستم را نکش روزگار ، دیگر برگشتنی نیستم.می روم ببینم آنطرف کوه چه خبر است.

 

دل سودا زده ای هست تا نیمه راه نفسش را یارا نیست نیمه دیگر به بال دل بیا با بوسه ی خورشید و ماه صبح صادق بدمد.

 

غروب ِخورشید به عکاس شوربخت ِ زندگی ام فهماند

دیگر فلاش هیچ چشمی

نمی تواند زیباتر از   فرو رفتن در دلی دریائی باشد.


چه کار عبثی ،دریا دریا فاصله   بین مان  است . حتی اگر موسایی پیدا بشود و این فاصله را بشکافد. باز هم دم عیسی باید تا این دلهای مرده را زنده کند.

 

شبهایم را با چراغ یاد روشن میکنم و با باد خواب ِ دم  ِ صبح خاموش می شود

 

چرخ دنده ی دلم زنگ زده کسی می تواند با چند قطره کلام مهر آمیز راهش بیاندازد؟

 

باغ خالی است . باغبان با دختر گل فروش نرد عشق می بازد

 

سالهاست دلم را جاسیگاری کرده ام و هر لحظه یکی یکی  خاطراتت را در آن خاموش می کنم

 

عشق بودنیست که به سوختن می انجامد

دلم می خواهد ،تنها در آسمان آغوش تو پرواز کنم

 

23738115966769289416.jpg

در انتهای پله هیچ نیست.یا به اطاقی تاریک.و یا به زیر زمینی نمور ختم می شود

 

دستان بتونی ات را که ازجنس آهن و سیمان بود ، به من دادی . فکر می کردی قامت استوار عشق به این چیز هاست

 

تو فرشته نه بلکه نمایش بودی . بال های بر دوشت را  از بالماسکه فراموشت شده بود برداری

 


 بی تو. افقم به تهی ترین دریاهای به  بی نهایتی های این ختم شده

 

ماندن برای، از قلب کسی رفتن ، چه بیهوده ماندنیست

 

کرکره های احساس را هم پائین بکشم باز نمی توانم مانع تابش حضورش باشم.

 

دل خستگی ها را ،گاه کلام چون آهی است که از کوزه ی دل .رطوبت وار  تراویده است

 

این رسم طبیعت را نمی فهمم چرا عمر گل یک روز و کلاغ سیصد سال است !!!؟؟؟

 

دل او سرخ و، دلم از کرده اش سیاه

گویمش نیا ،عمر مانده را  نکنش تباه

 


طعم گس دهانم از دوری نفس گرم تست.


30640895140137836281.jpeg.

 مولانا می فرماید:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم پخته شدم.سوختم

با پوزش از ملای رومی  مصرع دوم را تغییر می دهم و می گویم:

حاصل عمرم ی سخن بیش نیست

سوختم و سوختم و سوختم

 

چقدر سرکوچه دلت به گدائی نشستم. دریغ از ریالی محبت


 

دیگر کفتر خانگی هم به همت کودک نادان دل بر این بام نمی نشیند

 

شب زنده داری هایم ،مرا مومن عشقت کرده. بااذان بلال چشمانت به خواب میروم

 

امان از آنکه به ماندن عادت کنی.و به یک رفتن نیندیشی

 

ویروس تکرار در نت، کار خود را کرد. و حالا رخوتی تب آلود درپیکره ی این بیماراست. چه آسوده اند. دارو فروشان
اخم نکن. بیش از اندازه از آسمان اقبالم دیده ام. من منتظر رعد و برق خنده های توام
 

 اینهم تمشک ،هدیه به عزیزانی که ادامه مطلب را دیدند

 

78224846079891540421.jpg


نوش جان



ارسال شده در: پنج‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1390 :: 03:08 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112966