من رقص اتش عشق را
در چشمان تو دیدم
ققنوس شو
حیاتی دوباره لازم است
تا کهکشان لذت بی انتها
ققنوس پرنده ای است افسانه ای
که گویند در اخر عمر آنقدر بال میزند تا اتش بپا کند
و پس از سوختن در اتش
از خاکسترش
ققنوسی دیگر بدنیا می ایددر این قسمت هم شما عزیزانم را به دل نوشته ای زیبا از یک ناشناس با نامی که من بر او میگذارم
امید رهائی
دعوت میکنم .و باور دارم که از آن لذت خواهید برد.و با نظرات زیبایتان اورا امیدوار
عشق من:
خسته از جنگی نابرار می آیم و
خنده هایت
مرهم زخم های دلم می گردد.
هنگامی که خنده هایت رها می شود
و در آسمان به دنبال من می گردد
روزنه های امید به رویم باز می شود
وتحمل سخت ترین لحظاتم را
چه آسان می سازد.
اگر روزی
نام مرا بر سنگ قبری دیدی
برایم بخند
زیرا
خنده هایت آرام می سازدم
و در آن لحظه التیام دل زخمی ام خواهد بود
دلی که در جنگی نابرابر زخم برداشته بود
ای انسان ها
نان را
هوا را
شبنم و
گل سرخ را
از من بگیرید
اما خنده هایش رانه
که من تا ابد با آن زنده خواهم بود
من رقص اتش عشق را
در چشمان تو دیدم
ققنوس شو
حیاتی دوباره لازم است
تا کهکشان لذت بی انتها
بسیار بسیار بسیار زیبا بود
ممنون و سپاسگزار از تو نگین عزیز


افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق است
از وبلگتون خیلی خوشم اومد
سپاسگزارم هستی مهربان

تو نیز در ثبت تاریخ مرز و بوم پر توفیقی
تو ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم
دل سودا زده ای هست تا نیمه راه نفسش را یارا نیست نیمه دیگر به بال دل بیا با بوسه ی خورشید و ماه صبح صادق بدمد
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند.
خیلی قشنگه
رقص اتش
در قدیم نوزاد بدنیا امده را میگفتند روی خشت افتاد. با ما که رسید گوئی دره ای دهان گشاد .
ما که اثری از خشت اگر دیدیم بر سرمان شکست
ممنونم عسل جان
جمله سازی نمی کنم
خاطره سازی می کنم
تا لحظه های ماندگار را قاب بگیرم .
ماهی را برکه باید و برکه را آب .دی را فراموشی . اما فردا را چرا سراب؟
سلام....
بسیار زیبا و بسیار دلنشین... ممنون...
سلام بهار جان
ممنونم عزیز
سلام استاد



وااای خیلی دلنوشته قشنگی بودش
یه حس خاصی داره
فکر کنم این ناشناس شاگرد خودتون بوده که اینقدر خوب نوشته
سلام بر تو نازنین مهربان

ایشان از مخاطبین حقیر بوده و امثال شما عزیزان
حکم سروری بر من دارند
ممنونم
درود بر شما و آفرین بر امید رهایی
روزی از قبرستانی میگذشتم که صدای جماعتی مرا
به دیگر سو کشاند . هفت هشت نفر دور قبری نشسته بودند
و باهم آوازی را میخواندند . البته نه بصورت حرفه ای و با ساز
اما صداهایشان حالی داشت و از ته دل بود و اشک از چشمانشان
جاری . جلورفتم . و ناخودآگاه باآنها زمزمه کردم . در بین خواندن
یکی از آنها هر قرآنخوانی که بدانسو می آمد را با مبلغی
بدنبال کارش میفرستاد و میگفت برای عزیز ما قرآن مخوان
روح او با آواز ما آرامتر است .
درود بر تو شنگ عزیزم

چه داستان راستانی
ایکاش پس از من باشند کسانی که بر گورم می بنوشند و برقصند
آنچه را در عمر ارزو به دل ماندیم
ممنونم شنگ عزیز
سلام کورش خان
.بیکاری آره و خنده آره
شعره خیلی زیبا بود ولی بابا بیخیال دنیا رو عشقه دیگه روح خسته ی ما تو یاون دفاتر به اصطلاح مردی اینقدر خسته شده وقتی این چیزارو میشنویم پرستر میشیم بابا...زندگی زیباست وقتی پول آره سفر آره عشق سلامتی اره ولی کار نه غم نه ..
گاهی به آسمان شک می کنم ... اما ...
من می دانم ... یک روز ... همه نادرست ها ...درست می شود
دنیا لبخند می زند ...مهربان می شوند ... از درد زمین ... کم می کند
زمین ... روشن تر از معنای زندگی می شود ... رویایی رویایی
همان رویاهای سبز را می گویم که معنی همه زندگی ست
و رویا ها ... پرواز می شود
من... عاشق آسمانم
عاشق آسمان
سلام مرجان عزیز


این حق طبیعی و مسلم تو و همه انسانهاست
که آزادی و عشق و شادی و درستی و مهربانی و سبزی و لبخند و.......را داشته باشی.
و نابود باد آنکه غیر این برای تو عزیز و دیگران بخواهد
اسمان ابی زیبا نثارت باد
با تمام شادی هایش
خیلی زیبا بود.آپم بدوبیا گلم
کاش ادرس رو یادت نمی رفت

ققنوس شو . . .
حیاتی دوباره لازم است
. . .
چه زیبا
سلام بر تو عزیز


وسپاس بیکران
سلام

بعد از مدتی آمدم فکر کنم اول شدم
اول
سلام به روی ماهت کیمیا جان

این کمکاری من بود که باعث شده تو مهربان چنین تصوری داشته باشی
در هر صورت تو اول هستی
که به محض امدن
اینجارا به افتخار رساندی
ممنونم
خوبین
شعر زیبا و با مفهومی بودسلام خوبی[لبخند]
مارو نمیبینی خوش میگذره[تشویش]
حال و هوای وبم کلا داره عوض میشه خوشحال میشم یه سر بزنی
سلام کیمیا جان


مگر ممکنه
دلخوشی من شده دیدن مجازی شما عزیزان
امیدوارم در راه پیش رو موفق باشی
به هرکه دوست می داری بیاموز…
که عشق از زندگی کردن بهتر است.
و به هر که دوست تر می داری بچشان….
که دوست داشتن از عشق برتراست.
معنی پریدن را من ِبال شکسته میدانم . وقتیکه با حسرت به آسمان نگاه میکنم. چرا این مرغکان در خلاف هم پرواز میکنند


ققنوس شدن...واقعا میتونه چه حسی داشته باشه!!
درود بر تو عزیز


ققنوس پرنده ای است افسانه ای
که گویند در اخر عمر آنقدر بال میزند تا اتش بپا کند
و پس از سوختن در اتش
از خاکسترش
ققنوسی دیگر بدنیا می اید
کاش ادرس یادت نمی رفت
ممنونم از حضور مهربانانه ات
این روزها فصل غربت عشق و دوره ی سربه زیری بیدهای مجنونه


این روزها بغضِ کال باغچه ی دلم منتظر بارشِ یه بارونه ...
این روزها تنها چاره ی من شاید مثل پرنده مردن وققنوس شدن و دوباره زنده شدنه ...
سلام بر استاد عزیزو بزرگوارم کورش
ومن نیز رقص آتش عشق را در کلام مهرتان دیدم
من گنگ و ماتم ازین خنده های پوچ
زین خاطرات ِ گریزا ن و بیم ناک
از باغ رانده گان به زمین کرده کوچ
لب تشنه گان همه محروم ِ اشک تاک
تو،
هم اکنون،
بر روی زمین زیبا و دوست داشتنی گام برمی داری.
از این فرصت بزرگ، بیش ترین بهره را ببر.
معجزه،
آن نیست که بر روی آب راه بروی.
معجزه ،
آن است که هستی
و بر روی زمین زیبا گام برمی داری.
من نیز هرگز بدنبال معجزه نبوده و نیستم

زمان معجزه بر ما دیگر چون غروب ماه است و خورشید حقیقت در طلوع
درود بر تو عزیز
سلام و درود
از اظهار لطفتتان در خصوص مطلب آدریان ممنونم
درود بر تو شهریار دانش

سپاسگزارم که باعث شدی
به داشته هایم بیافزایم
امروز در گذر لحظه های تلخ و شیرین روزگار سرد و بی روح به نظاره ی فردائی نشسته ام که آمدنش را هیچ کس خبر نمیدهد
فردائی مبهم از رنگها
فردائی که نبودش را در لحظه لحظه های وجودم حس میکنم
و ای کاش فقط یک بار و فقط یک بار فردا را در پس این رنگهای نامفهوم میدیدم
تا آنچه را که سالها در درونم حبس کرده ام فریاد بزنم
فلک به سنگ کینه ها
شکسته قامت مرا
مگر چه کرده ام خدایا
شکسته سر شکسته پا
به عشق و زندگی جدا
کنون کجا روم خدایا
بیا بیا به خاطر عشقم
دل مرا یکدم
ز غم جدا کن ز غم جدا کن
من عاشقم به پای این پیمان
اگر ندادم جان
مرا رها کن مرا رها کن
"از این قفس کجا گریزم که هم چو مرغ شکسته بالم
نمیدانم ز غم چه گویم اگر بپرسد کسی ز حالم
قسمتی از یک تصنیف
اینم ادرس جدیدم لطفامنوبااین ادرس لینک کنید ممنون بابت اینکه بهمون سرمیزنید
رها جان

ممنونم که خبر کردی عزیز
ولی خطائی در لینک داری که می باید رفع شود و ان در ابتدای ان است
ممنونم
در سرخی چشمانت
اتشکده ای بر پاست
در سیاهی چشمانت
سیاه چاله ای عمیق
.............................
چه حس زیبائی


دست مریزاد پر احساس ِ لطیف
خواستم به وبلاگت سر بزنم
عزیز ادرست مشکل دارد
لطف کنی ممنون می شوم
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.
او ناله های گمشده ترکیب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی می سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله ی خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور ...
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
در بین چیزها که گره خورده می شود
یا روشنی و تیرگی این شب دراز می گذرد.
یک شعله را به پیش می نگرد.
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغها چو او
تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش در چشم می نماید و صبح سپیدشان.
حس می کند که زندگی او چنان مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
آن مرغ نغزخوان، در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان چشمان تیزبین.
وز روی تپه، ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند.
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
نیما یوشیج
سلام کوروش عزیز
همیشه بخندد با خنده های او ...
در آنجای که آن ققنوس آتش میزند خود را

پس از آنجا کجا ققنوس بال افشان کند در آتشی دیگر
خوشا مرگی دگر
با آرزوی زایشی دیگر
استاد شفیعی کدکنی
درود بر پرنیان عزیزم
و سپاس به خاطر این شعر زیبا
اتش زندگیت به بققنوس شادی همیشه بر پا باد
سلام.
من ققنوس تو هری پاتر خونده بودم ولی کاش افسانه نبود و وجود خارجی داشت!!!!!
خوشحال میشم بهم سر بزنی.
ان نوع تعریف از ققنوس را نمیدانم

ولی آیا تعبیر ایرانی آن زیباتز نیست؟
سپاسگزارم شکیبای عزیز
منهم تو را به امید تداوم دوستی ها
به یارانم پیوند دادم
ممنونم از مهزت
مست بودن شیوه پندار ماست
گریه کردن آخرین هشدار ماست
گریه دست آورد تقطیر دل است
چون ره آوردی که تقصیر دلاست
وقت گریه دیدهها بردل تبسم میزنند
اشکها سیلی به صحرای تالم میزنند
گاه اشک قفل ضریح تن شود
ناقل و شرح و شریح تن شود
گاه گریه تیغ بر خشخاش افکارت زند
تا که بیرون برکشد افیون فرجامت زند
گریه مفهومی زفهم آدمی گردیده است
گر نگریی اشک بر حال دلت خندیده است
گریه شور شمع در جان دادن است
نکته اش رقصیدن جان کندن است ...
بیا بیا به خاطر عشقم
دل مرا یکدم
ز غم جدا کن ز غم جدا کن
من عاشقم به پای این پیمان
اگر ندادم جان
مرا رها کن مرا رها کن
رمیده جان و دل شکسته
منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جوانی
نشسته نا امید و خسته
شکسته ای دل مرا
به من بگو چرا چرا
به سنگ غم ها
قسمتی از یک تصنیف
سلام استاد مهر!



عرض ادب
این رقص آتش، ققنوس دل من است
کاش می سوخت و خلاص میشدم
درود بر شما و مهر بیکرانتان
درود بر تو بازگشتی سفر عشق


ممنونم مهربان از اینهمه لطف
شاد باشی و در کنار شیبرینان زندگیت
بهخ عمر یلدایی خوش
مرسی از نظرت.
من شما رو لینک کردم.
سلام.گفتگوی ظالم و مظلوم
سلام بر تو عزیز

سلام
ممنون.
ی سوال دارم بازم استاد
حقیقت و واقعیت باهم فرق دارن؟
درود بر تو نازنین
به نظر من
حقیقت چیزی است که در بودنش شکی نیست و حتما هست.ولی واقعیت از نوع اعتمالات است که ممکن است حقیقت باشد یا نه
که در نظر فلاسفه ایدالسیت ها خدا را حقیقت میدانند و ماتریالست ها ماده را حقیقت میدانند.و اصالت واقعی را در آن می بینند و می گویند آنچه را که با هواس پنجگانه و ابزار کاربردی آن بشود دید . حقیقت است و غیر آن ممکن است واقعیت باشد ولی علم بشری تا به این حد بدان رسیده
و پیش تر از آن به توهم و ..کشیده شده و در حقانیتش شک است
این برداشت من است
اگر نیاز به بیشتر باشد بگو تا شاید با مراجعه اگر خطاست. خودم را اصلاح کنم
پاینده باشی
سلام استاد خوبین اپ کردم اگه افتخار بدین و تشریف بیارین ممنون میشم
سلام سمباد عزیز

حتما خواهم آمد .ممنونم مهربان
سلام استاد مهربونم


آتش ققنوستون چشمامو پر از اشک کرد...
یه زمانی نوشته بودم و هیچ وقت توی وبم ننوشتم...
منو بردین به دفترای دلتنگیه پارسالم...
ققنوس جان آتش بگیر
زندگیه تازه ای پا در میان است
سلام به روی ماهت دخترم


ببخش اگر تو را به خاطراتت رجوع دادم که بهیجوجه قصدم ازار عزیزانم نیست
اگرچه خاطرات .حتی تلخترینشان اگر یاد اوری شود . با رگه های زیبایی با خود دارد
امیدوارم
دروود
کوروش جان !! اسرار نهان و جلوه های عیان ..... هر دو از یک منبع اند .....
ای انسان ها !!!
خنده هایش را نه!! چرا که من به یاد خنده های او "زنده ام ....
مثل همیشه ...حرف دل ...
ممنون عزیز
درود بر گل نیلوفرین وبلاگستان


و منهم مثل همیشه
سپاسگزار مهربانی و نظر پرلطف تو
سلامی دیگر بر استاد عزیز!با خوندن این نوشته یاد یکی از نوشته های خودم افتادم...که آخرش اینجوری تموم میشه:راستی این روزها ققنوس ها چه دیر بر میخیزند!!دقت کردید استاد که ما آدما برای رهائی از این دنیا به افسانه ها پناه میبریم؟؟؟ و جستجوی حقیقت لا به لای افسانه ها چقققققققدر سخته!!
درود بر تو صبای عزیز

بله زندگیمان را به افسانه پیوند میزنیم
باز اگر به چنین افسانه هایی باشد که برخاستن از اتش زا امید دهد خوبه است
تا اینکه در پی شنیده هایی دروغ بر سر و روی زنیم و نومید زندگی باشیم
ممنونم از همراهیت
شاد باشی و بر قرار
و من چون ققنوس
در آتش خواهم سوخت
و از خاکسترم
عشقی پدید می آورم
خواستنی
برای تو
برای ما
و ترا خواهم سوزاند
در آتش عشق
و ترا سیراب خواهم ساخت
از محبت
که این تنها خوسته ی من است
تنها خواسته ی ما ست...
سلام.خیلی جالب بودن.تمام پستاتون.اینجا براتون نظر گذاشتم که بدونید همه رو خوندم.البته عاروس و گذاشتم برا بعد.ممنون که هستید و مینگارید
درود بر تو مهشید مهربان


خانم دبیر از اینهمه لطف زبان قاصر است از سپاس
پاینده باشی به مهر