(استفاده از شعرباذکرمنبع بلامانع است)
با همین دل ِ زمستانی ، عیدتان مبارکباد
با دوچشم ِبارانی ،عیدتان مبارکباد
دشتها همه سبزو ، آهوان سرمست
باهمه زمستانی ،عیدتان مبارکباد
گفتمش بس کن ،عید نوروز است
روزهای پایانی ،عیدتان مبارکباد
دل، سبک مغز و ،بخششی باید
این دل ِ دبستانی عیدتان مبارکباد
خانه آب و جاروشد ، عطرها بیفشانیم
آمده به مهمانی ،عیدتان مبارکباد
با تو ای خفته ، ای تو شاهد رفته
کشته های میدانی ،عیدتان مبارکباد
با تو کرمانی ، ای تو آذری و بلوچ
عرب ولر وخراسانی ،عیدتان مبارکباد
مردمان ِ تهران و اصفهان و شیرازی
با تو رشت و گرگانی ، عیدتان مبارکباد
راست و ،چپ و ،جنوب و شمال
مردمان ِ یزدانی ،عیدتان مبارکباد
ای تویی که در غربت.باغم ِ پریشانی
دست در گریبانی، عیدتان مبارکباد
یاوران ِ آزاده ،خفتگان ِ در دل خاک
زنده گان و زندانی ،عیدتان مبارکباد
سرخ و سبز و سفید ، جاودانه میماند
شیرهای ایرانی عیدتان مبارکباد
چشم مهربانان. سعی میکنم به علت نزدیکی بهار و عید، حال و هوای وبلاگ را عوض کنم
از عزیزانی که در جریان این سلسله گفتار نیستند خواهش دارم که دوقسمت قبل را مروری داشته باشند.
پیش از شروع موضوع اصلی ،خاطره ای را که از مادر بزرگ شنیده وبه یاد دارم ،و مربوط به مراسم روز چهارشنبه سوری بوده را توضیح میدهم.
قبل از آن کمی از مادربزرگم که بخش های زیادی از این مطالب به او اختصاص دارد را
برایتان بگویم.اسمش ظریفه بود .و چون سفر زیارتی مشهد رفته بود،اورا به مش ظریفه می شناختندش.
بسیار زیبابود و جسور(به عنوان اغراق نگاه نکنید که هنوز ازویژه گی های او نقل بسیار است و در همین قسمت یکی از مظاهرش را خواهم گفت)
شیرزنی بود اگرچه کمی مستبد.
می گفت در زمان پیش از ما ، غروب چهارشنبه سوری رسم بر این بود ه که مادر وقتی دختر دم ِبختش می خواست وارد خانه شود او را دنبال می کرد ، و آرام با جارو او را میزد . تا در سال جدیدی که چند رور بعد از راه میرسد، به خانه بخت برود.
و من به شوخی به مادربزگ می گفتم که آیا تراهم مادرت با جارو زده؟
می گفت نه چون من قبل از اینکه به سن قانونی ِ ازدواج برسم .اسم پدبزرگت روی من بود
امیدوارم دخترای دم بخت ِ نت هم اگرچنین مراسمی در شهر و دیارشان مرسوم است، بی تعارف
برای ما تعریف کنند.واگر امسال جارو هم خورده اند بی خجالت بگویند.
تو نباشی شوق موندن ندارم
بی تو من هوای خوندن ندارم
تو نباشی واسه ی نفس کمه
هوایی واسه پر یدن ندارم
****
آسمون من حالا،سرخ ِ عنابی
دل غم گرفته ام، اسیر بی تابی
روز من سکوت ودرده میدونی
خنده هام ببین چـــــه قلابی؟
****
تو پروندی کفتر از بوم دلت
به هوای پر زدن تو ی بهار
کفتر خونگی بوده این دلم
اسمشو ای بیوفا، وفا نذار
****
تو مرام عاشقی دادی به باد
توشکستی دل و گفتی باداباد
تو نفهمیدی که عشقه زیر پات
برواین شکسته دل نیار به یاد
*****
اونهمه دوست دارمها الکی
عشوه و نازو اداهات الکی
الکی بوده نگاه عاشقت
اونهمه فدات بشم ها الکی
.............با کُند پای ِ کودکی
دستانمان
........نا آشنا به زنگ
.................با یک سلام
................عاری ز رنگ
.........در های خانه ها
........................بر روی ما
..........................بگشوده بود.
یادش بخیر
.........آن عید مان
.............از ابتدای راه
تا انتها
.......یعقوب بود
...........فصل الخطاب ِ ما
................یعقوب ِ دیگری
..........................آنسوی ده
چون مصریان
.......با خنده ای
............در می گشود.
.............نقل ونبات وچند
...............گردو و تخم ِ مرغ
..................................با رنگ سرخ
یادش بخیر
.......کت کهنهء پدر
.................با چند لای
........................در آستین
......................با کفشهای نو
.............................یا وصله دار
............................بی بیم و امید.
اما
.......قندیل ها شکست
.......................آن برف ها
..........................تن شست.
...........................در آفتاب ِ سادگی
............کنعان ِ باغ
................سردی گرفت.
.....................در باغچه ها
................................گل پژمرید
بر کوچ ِچلچله
..........نفی بلد ،
.................نشست.
دیوار ها بلند
.........سیمان وزنگ
.................سد شد
..................در راه چلچله.
درها گشوده اما
یادش بخیر
یادش بخیر
خواستم ،ازعاشقی لب واکنم
درد را و عشق را پیدا کنم
شعر را با عشق ، من شیدا کنم
...............................................شاعری از سرپرید.
خواستم تا از بد ِ دوران بگویم
از غم و شادی ، دوا ،درمان بگویم
از گرانی ، همچو یک باران بگویم
.................................................شاعری از سرپرید.
باغ را باد ِ خزان ، پژمرده کرد
عشق را با غم عجین و مرده کرد
عقل را افسانۀ افسرده کرد
.............................................شاعری از سرپرید.
من هنر ها جسته ام در روزگار
فتنه های خفته دیدم کارزار
رونق ِ این فتنه ها شد کارو بار
.............................................شاعری از سرپرید.
خنده ها را زهرخندی دیده ام
شکوه ها را دردمند ی دیده ام
زهر ها را همچو قندی دیده ام
..........................................شاعری از سرپرید.
من گزیده مار ها را دیده ام
از کس و ناکس کنون ببریده ام
من به جای گریه بس خندیده ام
...........................................شاعری از سرپرید.
شعر من از درد چون سرشار شد
روحم از آن حیله ها بیمار شد
جانم ازحق گفت و هم بردار شد
.............................................شاعری از سرپرید.
شعر ِ من درمان هر درد ِ من است
آه گرمی از تن ِ سرد ِ من است
این سفر کرده ره آورد ِ من است
............................................شاعری از سرپرید.
درد را و عشق را با هم ببین
درد را تلخ و دگر را انگبین
شعرم انگبین بود ، عشقش نگین
............................................شاعری از سرپرید.
پس نگویم درد را با این قلم
نی به تو یا دیگری ، بهر ِ دلم
من نخواهم کرد اسم ِ خود علم
...............................................شاعری از سرپرید.