بگذار لحظه ای بپیچد
پیچک ِ احساس من
به دور ِ اندام ِ خیال
تا ازعطرِ ِ تن ِ نفس
به بار بنشیند
شکوفه های ِشادابی ِعرق
لذت از این آغوش
(کوروش نادرخانی)
تکرار می شود
حکایت تکراری تنهایی
و باز
فاجعه ای در شرف است
اتفاق نیست
وقتی که شناختمت
حادثه ای آغاز شد
بارفتن ِ تو
وماندن من
(کوروش نادرخانی)
وقتی که شعر
در چهار راه حادثه
زانو ی غم بقل کند.
شاعر
شعور فروش می شود
وشعار
در زنبیل جاهلان
مقطوع می خورد.
اشفته می شود
هر گذر
چشمک زن ِ سرخ و سبز.
حادثه نیز
از لنگ زائوی ترسان آل
ونگ می زند.
هیهات روزگار
(کوروش نادرخانی)
همه ی من باران .
در من زاده می شوند
آنان که در باکره گی ام حلول کرده اند
این فرزندان مریم پاک .
صلیب بارش آنان را نشکن
ای تو طراوت گرفته ی آسمان
بگذار مرغابی باشند
این زاده گان ِتهمت ِ آسمان ِ نگاه
در آغوش تو
رقص موج کنند
در برکه ی مانده ی عمر
مسیح من را نیز
به آسمان
شاید که راهی باشد
(کوروش نادرخانی)