خون ِ سرخی که به دل بود، ره دیده گرفت
آسمان، رنگ شفق، از دل رنجــــیده گرفت
هرچه گفتم، دل بیـــچاره مرا چاره نبــــــــود
زهر خندی زد و حرفم، همه نشنیده گرفت
ســـــــرد مهری خزان، چهره دُژم کرد ولی
گرمی آتش عشــقش، دل شـوریده گرفت
غنـــــــــچهء مهرکه بین من او بود، شکفت
سردی باد خزانی، گل روئـــــــــــیده گرفت
تابش ماه، که رخشــــندگیش راه گشاست
تـــــــیره ابری زجفا، آن رخ تابیــــــده گرفت
سوخت هر دامن پاکی که در او عشق رسید
برحذر ماند دلی، کو ره سنجـــــــیده گرفت
عشق اینــــجا ز وفا جامهء یوســـــف بدرید
قاضی عقل از او جـــــــــامهءبدریده گـرفت
خواب اگر راهزن مردم بـــــــــــــــیدار شود
عشق هم خواب خوش از مردم خوابیده گرفت
صاحب دهر که طغیان دل عاشق دید
بخل ورزید از او دلبر بخشیده گرفت
رسم دهر است که خوبان همه را برباید
اجل از راه در آمد رخ بگزیده گرفت
در گلستان زمین نو گل زیبائی بود
که منش خواستم آمد گل ناچیده گرفت
گفتمش بهر تسلا که: ترا بادا صبر
گفت حجت که مراحیف که نادیده گرفت
دوستی می گفت اوایل ازدواج که شرّوشوری داشتیم .بچه را تو حال دور ورش رو شلوغ می کردیم با اسباب بازی و....
خودمون می رفتیم تو اتاق خواب.
امروز فکرمی کردم نکندجهانخواران باآوردن فارسی وان و من وتو و1و2وسریالهای زیبا و جذاب برای مردمان تشنه
وبی بی سی کیفیت بالا و...
ما شده ایم همون بچه ها و اونا هم با ایران خانم رفته اند اتاق خواب

رد پای تو را بر دریا دیدم
در این بیکرانه
دل به دریا سپردم
از این رویا
چون موج
(که بر ساحل آغوش می گشاید)
برگشته
کف بر دست
تهیدست و خسته
صدایم کن
چه غمگنانه سرودی
نسیم سرخ ِ خاطره ها را
به مژگان قیر گون لبانت
وتوهّم عشق را
به نیشتر ِغربت شکافتی.
صدایم کن
در تنهائی های بی حساب
وزین
گرداب ِجانکاهم برهان
که هیچکس جز تو
به گلستان شعر راهم نداد.
ومن نیز
جز تو شعری
نسرودم.