وقتی روی صحنه آمد تمام سالن به احترامش به پا خاستند. از جوانها گرفته تا پیشکسوتها. صحنهی با شکوهی بود. خداوند هرکس را بخواهد عزیز میگرداند . به مردم تعظیم کرد و پشت میکروفون نشست. در صدایش آرامش خاصی جاری بود. سلام کرد. نگاهش کمی باران داشت. چند جملهی به یاد ماندنی گفت :
” استاد مشایخی برای من بسیار قابل احترام است. آن دیالوگ زیبا در کمال الملک را هرگز فراموش نمیکنم وقتی استاد نقاش به ناصرالدین شاه گفت: در ممالک دیگر هنرمند چون من فراوان است و آنها همه را به غایت تکریم میکنند. اما در اینجا فقط من یک نفر هستم و شما با من چه کردید“
جعبه
کفش
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی
مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور
مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در
مورد همه چیز باهم صحبت
می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان
نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در
بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته
بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد
آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته
بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری
افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی
که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند
پیر
مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز
را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست
تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را
باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ
95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش
سوال نمود.
پیرزن گفت
:هنگامی
که
ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت
که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت
مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی
شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش
سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو
بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این
بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه
پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به
دست اورده
ام.
اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم
که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد
دین
و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و
نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من
پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها
توهین نمایند
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد
و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد
من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد
من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر
بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید
من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد
و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد
من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ،
مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید ،
و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند
من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ،
مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران
من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند
و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند
و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد
و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند
جهان به این سالار ِ بشریت به خود می بالد
کسی که اینچنین در هزاران سال پیش می اندیشید
آوازهء آزادی وحقوق انسان را سر لوحه ی تمدن سرداد
چرا ما
که از زیستگاه این پر افتخاریم
او را فراموش کرده ایم
مگر انبیا ء چه می گفتند و چه می خواستند
که او نخواست؟
راه و یادش مانده گار
![]()
دلتنگی(5)
دلم تنگه دلم تنگه خدایا
مدامأ طالب جنگه خدایا
مگر باور نداره بی وفائی
ویا دلبر دلش سنگه خدایا