تولد بی معناست و جشن گرفتن آن بی معناتر .
تولدی که با گریهء کودک و درد و رنج مادر آغاز میشود کجایش خاطره انگیز است که یادش شادی بخش باشد!!!!
مرگ را عشق است که با آرامشی وصف ناپذیر ،دیده به اغماض و گذشت، بر زشتیهای یگدیگر می بندیم.
راز ِ رویش
هر روز شهیدی و
.........شهدی است
...............نوید فرزندان.
هر روز شقایق ِ سرخ را
.......................بی آب
.....................باغبان ِ مرگ
............................هرس می کند.
و هر روز
....براین حجله گاه های
...........گلرنگ ِبی عروس
.............افزوده می شود و
.............گور های ناشناس ،نیز.
عشق را حکایتی است
.........................و وصل را.
..........................و هرس را.
.......................تجلی ِ رویش
وحجله را
.......نشان ِ آفرینش ِ
.....................دوباره ء حیات.
و شقایق را
............در چنبرهء شفق جستن
.................................رازی است
........................................جاودان.
هر روز آفرینش
هر روز شـــفق
و هــــــــــر روز
...........رویش ِ دوباره
62-63
در این کشاکشم کنون ، که شب چگونه سر کنم
چنین شب طویل را ، چگونه من سر کنم
تازه شبی دگر شده ، عنان ز کف به در شده
بر آن سرم ،ندا دهم ، مرغ سحر خبر کنم
رها شوم کنون زغم ، کنم من آرزو صنم
به سوی او ، به کوی او ،غم از دلم به درکنم
ز یاد رفته در فسانه ها ، چه گویمت که باز
به اشک خون نشان دهم سپس از آن گذر کنم
به یاس ِ خواب رفته در کمان ِ برگ گفته ام
به خواب ِخوش شدی ومن ، هوای بال وپر کنم
نشسته ام که شهد ِ جام ِ مهر ، نوش ِجان کنم
و رفع ِ تشنگی ِ خود ، دلا چرا دگر کنم
به چنگ ِ عاشقانه اش ، به نغمه ءشبانه اش
گریز کرد ه از غمی ، ختام ِ این سمر کنم
تو حجّتا ، چرا گرفته ای ، صحیفه محبتی؟
به دست من ،کتاب عشق ،قصه عشق زبر کنم
.......پائیز 62.......
خون ِ سرخی که به دل بود، ره دیده گرفت
آسمان، رنگ شفق، از دل رنجــــیده گرفت
هرچه گفتم، دل بیـــچار ه مرا چاره نبــــــــود
زهر خندی زد و حرفم، همه نشنیده گرفت
ســـــــرد مهری خزان، چهره دُژم کرد ولی
گرمی آتش عشــقش، دل شـوریده گرفت
غنـــــــــچهء مهرکه بین من او بود، شکفت
سردی باد خزانی، گل روئـــــــــــیده گرفت
تابش ماه، که رخشــــندگیش راه گشاست
تـــــــیره ابری زجفا، آن رخ تابیــــــده گرفت
سوخت هر دامن پاکی که در او عشق رسید
برحذر ماند دلی، کو ره سنجـــــــیده گرفت
عشق اینــــجا ز وفا جامهء یوســـــف بدرید
قاضی عقل از او جـــــــــامهءبدریده گـرفت
خواب اگر راهزن مردم بـــــــــــــــیدار شود
عشق هم خواب خوش از مردم خوابیده گرفت
صاحب دهر که طغیان دل عاشق دید
بخل ورزید از او دلبر بخشیده گرفت
رسم دهر است که خوبان همه را برباید
اجل از راه در آمد رخ بگزیده گرفت
در گلستان زمین نو گل زیبائی بود
که منش خواستم آمد گل ناچیده گرفت
گفتمش بهر تسلا که: ترا بادا صبر
گفت حجت که مراحیف که نادیده گرفت
پائیز 79