روز گاری همچو بیـــــــدی ،موی بر سر داشتم
قامتی بالا بلند و کوه پیــــــکر داشـــــــــــــــتم
این دل ِوامانده ام ، دائم به گل گـــشت ِ خیال
مفلــــسی بودم که در رویا بســــی زر داشتم
گاه خامش همچو خاکستر شده من صم و بکم
گاه از هـــرم ِ سخن ،برلب چو آذر داشـــــــــتم
من به خود مشـــغول بودم ، دل به بازار ِ وفـــا
او به سودائی هزار و من چو یک ســـــر داشتم
کی کـــــــــبوتر باز بودم ،پشــــت بام ِ خانه ها
خانه ام ویران،به بام ِ دل کــــبوتر داشــــــــــتم
دل کـم آوردم ز بس بخــــــشنده بودم ، دلبران
دیدم آن مه پیـــــکر و از غیر ِ دل بر داشـــــــتم
عشق آمد کنج و دل شـــد گنج را چون پاسبان
مُلک را من مالک و قارون برابر داشــــــــــــــــتم
در نشیب عمر عشقش نوشـــدارو سهم ِ من
دل به فکر نوش و من نیشـی چو نشتر داشتم
روزگار ِ بد هـــــــزاران شــــعبده در کار داشــت
باز بدتر من به پا دام ِفســـــونگر داشتــــــــــم
حال در هفت آســــــمان نوری نمانده بهر ِمن
راز داری آن زمان بســـــیار اخـــــــــــتر داشتم
حتما تعجب می کنید
که چرا حمام؟
امروز اکثر سایت هاو وبلاگ ها از پائیز زیبا سخن می گویند و بارانش
که انصاف داشته باشیم همه درست است و گاه آنقدر زیبا و شاعرانه که آدمی از سِحِر قلمشان
مسحور می شود
ولی کسی از لذتی که حمام در این فصل به انسان دست می دهد سخن نمی گوید
چرایش را نمیدانم . شاید شرم
خسته از کار روزانه و سردی غروبی لذت بخش در بدنی که هنوز گرمای تابستان را بر خود دارد
قبل از پوشیدن لباس ِخانه
و رفتن در وانی پر ِ آب گرم و اگر وان نداشته باشی
نشستن زیر دوش حالت زانوی غم در بقل(ببخشید که در غیر شعر هم این غم رهایم نمی کند)
و دوشی که بی وقفه و آرام بر سرو شانه ات ببارد
چه کیفی داره
بیرون را جستم نیافتم
به درون رسیدم
به یک بن بست
بن بست تنهائی
سر بر درو دیوار زدم
ناگاه سکوت نهره زد
:آهای
خفته را بیدارنکن
هراس و دلهره
که در دهلیز تست
این مار خفته را.
شاید گنجی نباشد