سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی
سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی

قصه گو خاموش

l6cyxzangdf46zc6t8nu.jpg

قصه گو خاموش

 

 قصه گوی ِپیر

برلبانش

دوش

غنچه ای درد آشنا

....................بشکفت.

 

چون کُه ای آتشفشانی

واژگان ِ حُزن را

........فواره وار

.............برقلبمان بارید.

 

 قصه هائی

ز آذرستان گفت

زآتش دیرنده

........پا برجا

....هم به حق قدّیس.

 

 "نیکی پندار "

"نیکی گفتار"

"نیکی کردار"

 

موبدی بود او

همچنان خاموش.

 

 قصه هائی گفت

از مصافی نابرابر

جهل را با روشنی

...................آورد.

 

 کو

هم آوردی طلب کرد

...........آتشی را

.................تا بگیراند.

 

از سواد ِ سرزمینی

.........سخت جان گفته

 

 سالخوردی

گنجهای گونه گون

.........در سینه بنهفته.

 

 خسته بود او

تهمتن مرد ِ سُترگ

..................اندیشهء در بند.

.......................بندی فرتوت.

..................امّا

...........همنشین با آن نگارین

.........................چربدست

.........................اهرمن ،دلبند.

 

 گُل به گُل

در باغ ِ خلسه

می زند پرسه

می زند بالا

...........قصه گو

دامان ِ تاریخ ِسترون را

..........با همان دستی

.....................که یاد و یادگاری

...................از کمانداری است

.......................رنجه باری

........................یادگاری ماندنی

..................................مانا

 

آتش، آوخ

آتش ِ دیرنده

.............پا برجا

.............به جان ِ کان ِ اندیشه

..........مظهری از اقتدار  ِ اورمزد

.............................پاک ، نامیرا ...

 

 قصه می گوید

نوش را و

.......نیش را

.......گرگ های در لباس ِ

...........................میش را

 

 جمله ء ناگفته ای بر لب

:کو

کجا ، زردتشت؟

..............تا که خاکستر  ِ امید را

.............................در دل بگیراند.

 

 قصه گو

باری چنانم ، دوش

.........در خموشی

..........قصه ها می گفت.

 

 تابستان 79

 

 

 

پول شیرخشک

امروز رفتم بانک

تا پول یارانه ای را که ریخته بودند به حساب بگیرم

و برای کودکم شیرخشک بخرم 

گفتند :پول ریخته شده ولی حق برداشت ندارید!!

آخه با پول کنار گذاشته برای شیرخشک بچه قبض برق رو پرداخت کردم

در brt اتفاق افتاد



by Ardeshir on 10/26/10
تو ایستگاه آیت سوار اتوبوس شدم، پشت سرم سه تا دختر بیست و یکی دو ساله پریدن بالا. تا اومدن بالا به همدیگه گفتن اصلا اونور جا نیست (اشاره به قسمت مخصوص خانم‌ها در یک چهارم ابتدایی اتوبوس)
قسمت آقایون خیلی خلوت بود، کسی هم توجهی بهشون نکرد. ولی قسمت خانم‌ها در حال انفجار بود. یکهو یه خانم، با قیافه خیلی شیک و پیک و امروزی، از اون وسط‌های جمعیت و در حال له شدن بلند داد زد و خطاب به دختر‌ها گفت که بیاین اینور. دختره گفت اونور که جا نیست، سر کنسول ِ خدا جواب داد که خوب با اتوبوس بعدی بیاین. طفلک دخترها زیر نگاه‌ها و نوچ نوچ کردن‌های خانم‌ها از اتوبوس پیاده شدن

چند لحظه سکوت برقرار بود. یکهو یه پسره از ته اتوبوس گفت: تا وقتی اینطوری فکر می‌کنید، همون یک چهارم اتوبوس هم واستون زیاده

مجددا سکوت برق
رار شد


غربتی قریب

wbzs0gtgp2bcdxca8qm.jpg

حس غریبی دارم

گویا برف زیبا  کار خودش را کرد

وجوانه ی جوان نشده

دارد طعم پژمردگی را تجربه می کند

نمی خواستم کسی رانگران کنم. این را خوب میدانم که از سر دمدمی مجازیم است


جوانه

wbzs0gtgp2bcdxca8qm.jpg

شکفته شدم .

اگرچه نسیم سرد پائیزی

سیلی مهربانانه ای دارد.

حس یک شکوفه را دارم ،

که طراوت باران گردو خاک از تنش سترده است.

دلم می خواهد فریاد بر آورم

:

مردم

سرخی صورتم حاصل یک نوازش است

یک دست

 دستی مهربان و صمیمی

و من

باردار مهرم

 جوانه ی تازه رسته

دیگرهراسی نیست

از سرما ی شب 

من امید را میزبانم