از این تجسم رنج بارها شنیده ام
از کودکی های من می گفت.ولی میشد زهر آن سالها را در کلامش احساس کرد.
می گفت:
مادربزرگت اگر روزی در خانه می ماند.او می بایست بعد از تهیه غذای ظهر.به همراه پدرت .تورا کول کنم و راهی مزرعه شوم . در آنجا دوشادوش بقیه با تیشه به وجین مشغول میشدم و تو را که کودکی خردسال بودی
در همان نزدیکی درون ننوئی که از دو چوب و چادرشبی ساخته میشد . قرار میدادم و دائم نگرانت باشم
که مبادا ماری و عقربی. چیزی اولین نوزادم را نیش نزند.
قبل از ظهر نیز وظیفه او بود تا سریع رفته و در کنار کومه اجاقی را از گل ساخته بودند بگیراند
و وقتی غذا را گرم کرد و آب از قنات نزدیک آورد بقیه برای صرف نهار اماده کند.
وغروب خسته از بچه داری اینچنین .ودر کار مزرعه
وظایف دیگری نیز داشت. پختن شام و شستن لباس چرکها و گاه پذیرائی از مهمانانی که کم هم نبودند.
شاید این چند سطر را به سادگی توصیف کنم ولی زمانی طاقت فرساست حدود20ساعت
وتازه اگربچه ی نوزاد هم در آن باقیمانده کپه ی مرگش را بگذارد تا این تن رنجور کمی بیاساید
ادامه خواهم داد
مادرم .چه رنجهائی به جانت انداختند؟
اختلاف سنی من با مادرم 15 سال است!
یک دختر 13 ساله ای که بایدکلاس پنجم می بود و ..
حال بایدزن خانه باشدو مادر فرزند!!!
صبح زود . گرگ ومیش هوا باید از چشمه نزدیک خانه آب اورده
و سماور ذغالی را روشن کند و نهار
شوهرش و برادرو خواهر ها را آماده کند تاروشن شدن هوا
انها را چون مادری مهربان سرکار بفرستد. و....
شاید فکر می کرد که این همان خاله بازی است که با دختر همساده داشتند.
یادم می آید تا کلاس دوم ابتدائی با پدربزرگ .(مادربزرگ) و عموهایم هرگز سخن نمی گفت و رویش را آنها نمیدیدند.
ومن همیشه می باید درکنارش بودم . تا زبان او باشم. سیخونکی به پهلویم می زد و آرام می گفت مثال این را بگو.
هنوز که هنوز است . با اینکه خودش دارای نوه و نتیجه است . عموها و عمه هایم به او عروس می گویند!
ادامه خواهم داد
حبیب من چو درآمد، جهان قرق کردم
تمام ِ راز درون، در دهان قرق کردم
مباد ،که خورشید را جهانیان بینند
به ابر ِ دیدهء خود، آسمان قرق کردم
نیامدی، که واژه واژه ترا آشکار کنم
خوشم، که مهر ِ ترا، در نهان قرق کردم
چه عطر خوشی، لحظه های وصال
و قطره قطره ترا ،در زمان قرق کردم
چو ماه من در آمد واین شب ِ تاریک
طلوع معجزهء صبح را گمان کردم
بدان که سرسپردهء عشقت، بی محابا من
برون زغم و،مهرتو در آن نهان کردم
قلمی در دست
و جدولی در پیش
دلگرمی
با خود زمزمه می کنم:
سه حرفی؟
سه حرفی؟
صدائی از آنسو در گوشم
می پیچد
مرگ
هیچ حرفش
جور در نمی آید
..
ولی پاسخ
عشق
است
نگاه کردم
کسی اطرافم نبود