سبیل
(درپاسخ یک مسئول حوزه فرهنگ)
گفتی سبیلت ای جان چون آبرو ندارد
باید برید آن را ، این گفتـــــــــگو ندارد
هرشاعری که بینی، از دور میشناسی
از ظاهرش شـناسی ، هرچند بو ندارد
ریشش بلند و مویش، از آن بلندتر بود
هر شاعری که دیدم ، مثل تو خوندارد
گاهــی لباس رپ را ،برتن کنی ولیکن
گاهی تشخصت را ،صاحب سبو ندارد
گفتم عزیز بشنو، شاعر نیم چو دانی
شــــــــاعر نما بدیدم ،جزدرد رو ندارد
ریشش بلند بینی، مویش بلندتر زان
لیکن بدان که اورا ،صابون شــو ندارد
خواهی شوی تو آگاه، شعرش بخوان که بینی
آن حرف مفت باشد ،این جستـــــــــــجو ندارد
مدحی که گوید او دان، چون ریش بهر نانست
تنها به شــــعر عشق است ،آنهم که او ندارد
دانی خطای حجت ،در شاعری چه باشد
سوئی زعشق دارد،کاری به ســــو ندارد
بهار78
گله
جفــــا زتودیدم ، وفـــــــــا که نداری
تو باغ ِ خشکِ خزانی صفا که نداری
زعشق وجنـــــونی بدین شبِ تیره
چراغ ِ خموشی ، ضـــــیا که نداری
مسافر راهـــی که توشـــــه نداری
تو عــــــــاریه برگی، نوا کــه نداری
خطای ِمن این بوده که دل بتو دادم
تو طاقت ِفهــم از خـــــطا که نداری
جفــای تو در دی که چــــــاره ندارد
به جمع و جمــاعت تو جا که نداری
به بند ِ شیاطین شــدی به اسارت
چه فایده قـــــــــصد ِ رها که نداری
به ظلمت ِخویشی دراین شبِ تارت
تو کورِ ِمسّــــلم، خــــدا که نداری
روندهءراهی و پرخـــــــــم وپیـچش
چگونه ســــــــــپاری توپاکه نداری
درخت ِ زوالی ، نه تاب و تحـــــمل
نه ســـــــــــــایهءدل،ربا که نداری
مریض ِ خیالی،زتیــــغ ِ حمــــاقت
دگر چه گویم،شـــــــفا که نداری
چنین روشی راکه پیشـه نمودی
بگویـــــــمت این را بقـا که نداری
دلم خوش این بُـــــــد ادب زتو آید
چه فایده گویم ،حــــــیا که نداری
کلاغ ِبدآئین،که خوش به خموشی
وقار ِ به جمعــــــی تو قاکه نداری
پائیز79
دستی تکان بده
در من شکست
آن شاخه های تُرد
همجنس ِبا تنه
از بادهای ِ غریب
دشتهای ِ خشک ِ بی رمه.
در فصلی که
نه تولدی بود
...........آب را
ونه زایشی
...........به خاک.
در من فرو ریخت
حصارهای سبز ِدر زمین
کز جنس ِ نی بود
نفیرگاه ِ سوته دلان
وجایش
دیواری از بتن
سر بر آورده ز خاک.
پس
شِکو ِه را زشُکوهی
دَ وان مکن
در جوی ِ عاطفه.
که سالهاست آبی ندیده ام.
کس نیز ندید.
دیگر سلام هم
کهنه کتابی است ،کُنج ِ رف.
دیگر مپرس
این شاخۀ ترد را ،
چه شد؟
آن شاخه ها همچون غرور ِمن.
باید گذشت
دیدن ِ زپشت ِ حصار
......دیوار بس بلند..
کاری است عبث
دیگر مگو :
دستی تکان بده
باید گذشت.
باید گذشت.
چکاوک و باد
چکاوک سخت می گرید
عنان ِخاطر ِ اندوهناکش را
به باد ِ حادثه پرداز
_ به این بد طینت ِ پر هیب ِ دست چالاک
_به این ناپاک
می گوید:
هلا ای دون صفت
بداخم ، بد کردار
ترا با یار ِ دیرین ِ من ِ آزرده ِ دل
تنها
چه خصمی بود؟
چه بودت کار؟
چه افسونی به کارت بود؟
چه معجونی به بارت بود؟
مگر آن رفته در رویا
شکارت بود؟
من و او
سالها با هم
قریب ِ یکدگر بودیم
تو غربت پی نهادی و
___مصیبت را نصیب ِ ما کردی.
تو اینک
آتاب هر صبوحی را
دریغ ِ ما کردی.
تو شبگیر ِ غزلخوانی
که ما
با جان
__عوض کردیم.
(که خورشیدش دل ِمجنون و لیلا بود)
بیفسردی.
به شب های سیاهت
آشنا کردی.
که نفرین ِابد بر تو
که نفرین ِ ابد بر تو
صدائی گنگ
از باد ِ خزان بر خاست.
به هیبت خواست
تا نقش سیه
بر تیره روز ِ مرغک ِ نالان کشاند
کشاند آنچه را خواهان آن بود.
ولی اودر دم ِ مرگش
سخنها گفت
__ز دل نالید.
که تا وقت ِ سفر
پیش ِ نگار ِ رفته در رویا
خبر از عاشق و عشقش رساند.
ولی باد ِ خزان هرگز نداند.
بهار 77
دیدار
با تو هرگز
سخنی
بی حضور ِ غیر
نگفته ام.
این بار
خدای را !
من باشم و تو
(این حضور ِ مداوم ِتصویر)
و پایان ِ هولناک ِ وهم.
دیگر بس است
و نخواهم گفت
نا گفته هائی را
که در انعکاس ِعادت ِدیدار
گفته ایم.