سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی
سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی

کوچه

http://gallery.photo.net/photo/3357982-lg.jpg


کوچه


کوچه کوچه گذشتم

خانه به خانه
ودر بن بست تنهاییم
ترا یافتم
بی هیج آدرسی


بهار 83

حسرت



tm2uquxq7g4i6nytvoc.jpg

حسرت


قندیل ِ بسته به ایوان
......آونگ ِ ساعت ِ ما بود
..........آن فصل نمای ِ زمستان


یک مال رو
........معبر ز برف
.........با کُند پای ِ کودکی


دستانمان
....نا آشنا به زنگ
..........با یک سلام
...........عاری ز رنگ
.........در های خانه ها
...................بر روی ما
.....................بگشوده بود.


یادش بخیر
......آن عید مان
........از ابتدای راه
تا انتها
.....یعقوب بود
...........فصل الخطاب ِ ما
................یعقوب ِ دیگری
......................آنسوی ده
چون مصریان
.......با خنده ای
..........در می گشود.
........نقل ونبات وچند
..........گردو و تخم ِ مرغ
..................با رنگ سرخ


یادش بخیر
.......کت کهنهء پدر
............با چند لای
................در آستین
............با کفشهای نو
.....................یا وصله دار
....................بی بیم و امید.


اما
.......قندیل ها شکست
....................آن برف ها
.....................تن شست.
در آفتاب ِ سادگی
............کنعان ِ باغ
.............سردی گرفت.
.................در باغچه ها
......................گل پژمرید.
...................بر کوچ ِچلچله
..........نفی بلد ،
.................نشست.


دیوار ها بلند
.......سیمان وزنگ
..............سد شد
...........در راه چلچله.
درها گشوده اما
........گلخند ها
............پژمرده رنگ.



دیگر سلام هم
...........هم معنی
.............بدرود ِ ماست.


باید غمین سرود:
یادش بخیر
یادش بخیر


بهار79

امید شهر سنگستان


ey5538yzov6118cfcox2.jpg

امید شهر سنگستان (به مهدی اخوان ثالث)

کرک جان
بد بده ، بر خوان
به چاوشی ،

حدیث سردی و سرما

تو امیدی و نومیدی

کرک جان بد بده ،

برخوان

زاندو هان و ز زاغان ِسیاه آسمان
برخوان

سپهر  ِتیره را برخوان
جزیره
قیر گون دریا


خزانی را که عریانست
بخوان

ای قاصدک، تنها

غزل از آن شط ِشیرین
غزل از کوچه های
پر بزرگ و

در فرو بسته


از آن روشن ترین همراز
از آن غربت نشین
چشمها

نمناک


تو ای مرکب سوار  ِشهر  ِ سنگستان
تو ای ناز  ِنوازنده چگور و
-    رهنورد  ِ جاده غمناک


زمستانی به باغ  ِ من
" نماز " و خطبه ءعشقی
بخوان

چون لولی  ِسرمست

بخوان

از تغمه ِ ناجور

بخوان

ای سنگ ِتیپا خورده  ء رنجور

هنورم پشت در چون موج ،

میلرزم

تگرگی هست ،

مرگی هست


حریفا ،

باده ای در ده

سکندر ،

کاوه آهنگر

تویی آن یادگار  ِسیلی سردم
کتیبه خوان و شهنامه
چنینت زندگی باید؟

1369



پسرم

فرهاد جان


من زاده فصل زمستانم


ولی با عشق بهار، روزگار گذراندم


بی هیچ امیدی، به دیدار شکوفه های سپید


اگر چه در باران، باچترکهنه ای ،زسیلی سرما


صورتم را به سرخی ِآبرو رنگین کردم


تا تو بهار را بادرختهای پر شکوفه


تزئین کنی.وسبز ِآزادی را


دوست بداری

بهاریه




بهاریه

(تقدیم به همه دوستانی که این عید باستانی را به من و شما شادباش میگویند)


فصل گل آمد و گلگشت ،خزان بود و گذشت
باغبان از گل جان هم نگران بود و گذشت

دشت و صحرا ،همه در خواب زمستان شده بود
دشت در دست سپیدی کفنان بود و گذشت

رنگ رنگی که بهاران ،همه را داده نظر
بوم بکری به ره بی هنران بود و گذشت

جام ِ سرخی که توان زد بسلامت ره نوش
ایدریغا به کف اهریمان بود و گذشت

عمر برف است ،بیا تا دل ِ خود تازه کنیم
غم خورد آنکه جهانش گذران بود و گذشت

ما هم به زمین ، راه به خطر در ره جانان سپریم
خوش حضر عمر ،به شیرین دهنان بود و گذشت

نیک بنگر که خزان رفت ، بهار آمده خوش
در خروشی شده غم جامه دران بود وگذشت

عمر ما گر به سرود و می و ساغر بگذشت
خوش بود ،ورنه همان عمر خران بود و گذشت

حجت از مهر چو یاد آور آن چشم سیاه
فاش اسرار دلش ،این سخنان بود و گذشت

یاد عید آمده را، خوش بپذیر و چه غمی
شایگان نام ِ قوافی ، که در آن بود و گذشت