سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی
سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی

پر ِ پرواز

عیب جویم شده ای و همه دانند سرم
ای فدای تو ، در این راه نئی همسفرم

پر  ِ پرواز خدا داد که تا در  دره عشق
یا پران گشته و یا ،سوخته این بال و پرم

شکر ایزد که شناسند همه خلق ترا
ورنه با هجو کشانمت بدین شعر ترم

شب تاریک به به سر شد برو ای بوم ِ لعین
باوداد آمد و خواندست ،خروس ِ سحرم

عزت ِ نفس نشان داده و گفتم که توئی
رهرو راه در آن راه چو من رهگذرم

شیطنت کردی و از جهل شدی خیره ولی
غافل از اینکه خدا  هست به راه راهبرم

سر و دست ِتو زعلم و زهنر هست تهی
حاش لله که ز علم و ز هنر بهره ورم

به مثل نقش شبانی نه ترا هست سزا
گرگ افتاده درون ِ گلّه پا تا به سرم

رحم کردم به تو گر بیش نگفتم ورنه
هستی ات جمله بسوزد به خدا زین شررم

فکر خامی مکن ای دوست که من دیرگهیست
خورده ام بیش از آن قهوه ء ناب قجرم

گِله ای بود  در این شعر که می باید گفت
ز تو ای دوست بسی هست که خونین جگرم

بس کن این شیوه که معلوم تو خواهد گردید
خون به خون شسته،ندانی تو مگر من بشرم؟

اگرم شهرهء صبرم تو دگر شیر مشو
صبر  ِ من هست چو پیمانه و هم مختصرم

نیست در کیش من آ ئین ِ خبر چینی ،هوش
ورنه در علم ِ خبر زتو من پیشترم

پخته ای آش و مزن بیشتر ای دوست به هم
آتشی پیش مده  ،جوش مده بیشترم


من ز آتش بس ِ بین تو. و خود شاد شوم
بنگر پاکدلی، گوهر ِ روشن بصرم


بهار80  

یاوه

یاوه

 

 

شاید فرشتگان

خفته اند

پیام آوران راستی اند.

هنگام که بر ستیغ ِ سخنگاه

گفته می شود :

بشتابید!

بشتابید!

زمان

زمان ِدجالی است.

عنقریب

گوسالهءسامری

(این اسطورهءهزار سالهءحماقت)

به محرابی زر اندود

برده می شود.

 

کله پوکانی

که کماکان

کمال را در کلامی کال

جسته اند.

فریادی را فرا یاد می آورند:

درنگ مکنید!

درنگ مکنید!

هنگامهء عروج است.

که فرزند مریم

در چهارمین پاگرد ِ آسمانی

خویش است.

 

باید سفر کنیم

به عرش

کانجا

نه جایگاه ِ غیر ماست.

 

گفتند و رفتیم

دربیابان ِ آسمانی ِ رویا

ابرها نه آب

که سرابی بیش نبود

در خجلتستان ِ تزویر.

 

و فرشتگان

حنجره ِ بریده گان ِمسلخ

بریده بریده

هی گفتند:

یا

وه

یا

وه

 

 

هزارو سیصد هفتاد

دست تو مریزاد

در حشـــر مگر دامن ِ وصـل ِ تو بگیرم

یا وصل رســــــد یا که دگر باره بمیرم

 

پیشانی بختـــم شده کوتاه به وصلت

از بخت بلنــــد است به دام تو اسیرم

 

از ماه به ماهی اگرم سلطـــــنتی بود

فقراست همه چونکه توئی شاه وامیرم

 

در مملکت ِ عشق تو شــیرینی جانی

فرهادم و گویم که من از جان شده سیرم

 

چون باد چنان بادیه پیمای ِ دل خویش

مجنون زمان ،مونس هر شـــــیر دلیرم

 

من سایه صفت،خاک نشین  ِ قدم دوست

برچشـــــم بنه پای که شکل تو پذیرم

 

از چلهء این عــــــــمر زه ِ یاوه کشیدم

محشور جوانانم و بشــــکسته و پیرم

 

دست ِتو مــریزاد اگر دل بـــــــسـپاری

ورنه که تو دائـم شــــــنوی ، آه کثیرم

 

پیغـــــامبر  ِ دل گشته ز توحید رهیده

دارد چو تمنــــا ز تو ای نور ِ منیــــــرم


بیهوده ، بشارت مده فردای  ِ دگر را

آرامش ِ دیگر بده آشــــــفته ضمیرم

 

حاشــــــا که اگر باز مرا سر بدوانی

در حشر بدان دامن ِ وصل ِ تو بگیرم 

برف

برف

به به ببین چه برفی ،برسبز دشت گرگان
بارید بر سر  ِگل ،گل لاله های بســــــتان

بنشست روی بامها ،با نغمه ای بی صدا
این زال پیر میدان ، بر ما شدست مهمان

افرشتهءامید است ،بر تن ردای شـــادی
اسپیدشد خس و خار ،در مهد این بیابان

بنگر ببین همه جا ،بی سبزه از گل و مل
در دورها خرامد ،این برف ،چون غــــزالان

درگوشه گوشهءشهر ،در روستایِ نزدیک
بازی کنند و شــــادی، با برف این جوانان

ما هم دراین دمی چندبا دوستان هم بند
با گُله های برفی ، بر هم زنیــم چو باران

اما به جنگل و دشت ،صیــاد ِکهنه کاری
با یک تفنگ ِ زیبا ، ویران کند آشــــــــیان

یا بر زند به جان ِ ، یک آهوی خــــــطائی
یا میشود نشانش ، آن مرغـــک آسمان

اندر خیال ِخویشم در کوی و برزن و شهر
بینم که نوجوانان خوشحال وشاد وخندان

خوش دل شوم چو آنها گویم به برف زیبا
ای برف فرش گســتر ، در باغ و درخیابان

میبار و خوش همی بار،ای نائم بی صدا
در کوچه ها و صحرا ، ای راحل ِ  آسمان

لذت برید دوســتان ،زین زال پیـــر میدان
زین گوهر بدخــشان، زین ارمـــغان یزدان

گرگان 62( بویه)


قصیده ای برای تو

قصیده ای برای تو




کدام واژه ،بگو کدام
میتواند صلابت ِ عشق را
برصفحه شعرم
تصویر کند؟


کدام واژه
کدام ،
بگو
میتواند
خوش نشین ِ
غزلی مانده گار شود؟


در کدام واژه
در کدام غزل
میتوان مدیحهء تو گفت
وقتی که غزل واژه ءچشمانت
هزار بیت خواهد شد؟


اگر هزار هزار واژه
یا هزار هزار غزل
وصف تو باشد
تحفه
ناچیزی است
نه در خور ِ تو
که تو در خور قصیده ای
با هزار هزار بیت

و آنگاست شاعر را
صله ای در خور.


نه
تو خود قصیده ای
باهزار هزار بیت
هزار هزار مطلع

وشاعرِ ِ بی مقدار
شاید
لبخندی و درودی
سپاس باید


اما شاعر  ِشعرت
اگر تواند
گوشه چشمی صله
از تو
او را بس.


تابستان79