باپوزش ِتاخیر.از عزیزانی که برای اولین بار با این مجموعه آشنا شده و متمایل به خواندن حکایت دنباله دار عاروس هستند.خواهش میکنم مروری بر 4قسمت قبل داشته باشندتا بیشتر درجریان
قرار بگیرند.سپاسگزارم
در سمت راست ورودی ِخانه ی موصف ما که به جای دروازه، دو الوار وستون عمودی فرورفته در زمین بنام دقاز (Doghaz) به فاصله 2 الی 3مترکه دارای دو یا سه سوراغ
که دو ویا سه چوب بنام کلندر در موازات هم بصورت نرده قرار می گرفت به نام کلندر((kolendr تا مانع خروج احتمالی حیوانات شود.
مانند اسب،گاو و یا گوسفند که اغلب در در طویله ای در ضلع شمالی واقع شده بود، نگهداری میشدند از مرغ و جوجه ها که در حیاط آزادانه گردش می کردند و از خوان ِنعمت ِباغ و حیاط و نان ریزه های تکانده شده ی سفره غذا بهره می جستند، و باید گفت ،در مقابل با تخم مرغ صبحانه وگاه از گوشت آن مهمانی ناخوانده را سیر کردن .وبه این شکل، بی منت از صاحب خانه تشکری می کردند.
فقط این مرغکان ِآزاد و رها، حق نداشتند درگوشه ی باغ که محل ِ کشت سبزی ،که بوسیله ی مردان خانه بیل زده میشد و به دست زنان خانه در لته های کوچک (latte)که بوسیله ی آنها تره از تربچه .جعفری .اسفناج و... جدا میشد،.وارد شوند . پرچینی کوتاه به قد 30 ،40سانت از چوبها و شاحه های خشک درختان درست شده بود، تنها مانع ورود آنان میشد.
در سمت راست ورودی حیاط ، دارای دو اطاق مجزای از کل بود که یکی انبار ، ودیگری مغازه ای بود که پدر خانواده در آن به شغل مورد علاقه اش مشغول بود .پدر که برجسته ترین و زبانزدترین خصیصه ی او مهربانی و دست و دلبازیش بود .
محمد ِ غلام .شوهر مش ظریفه ، تنها در مغازه به کاسبی مشغول بود . و کمتر به مسائل خانه و کشاورزی دخالت می کرد.
اطراف حیاط را دور تا دور دیواری گلی احاطه کرده بود که در بالای دیوار تخته هایی قرار میدادند حدود نیم متر که از هر طرف دیوار حدود15سانتیمتر جهت جلوگیری ازریزش آب باران و خراب نشدن دیوار تعبیه شده بود و روی تخته ها را ،خاک می ریختند که زنان موظف بودند آنجا را گل های نرگس بکارند . اغلب عطر دل انگیز گل نرگس اهالی خانه و
رهگذران کوچه را،که از آن سوی دیوار می گذشتند ،مسحور ِو سرمست می کرد
مغازه ای که مرد ِخانه در آن روزگار می گذراند
دارای دیوارهایی بود گلی ،در یکطرف آن، چند میخ بزرگ که بر یکی الکی و بردیگری حلقه های طناب با وضعی نامرتب قرار د اشت.
ودر انتهای دیوار دری چوبی وکثیف دیده میشد،که محل تردد به حیاط بود.
ودیوار روبرو هم ،به جای آنچه را که ما به عنوان قفسه می شناسیم. از چند تخته تشکیل می شد که بر روی
چند میخ بزرگ چوبی که نگه دارنده ی تخته ها بود. و درقفسه پاکت های نمک و در قسمتی دبه های ترشی و
مقداری اثاثیه برای فروش قرار داشت.
در گوشه ی در ورودی چوبی 2لت کوچک یک 20 لیتری نفت خیس وکثیف .با یک قیف. رویش و بوئی که تمام فضا را اشغال کرده بود.
ودر کنار آنها ، یک یا دو جعبه بود که میوه و سیب زمینی و پیاز و.. بود
در سمت چپ میزی فکسنی و زوار رفته که نقش پیش خوان داشت و رویش ترزازوی قدیمی قرار داشت و در قسمت دیگر میز ،کیسه ای سفید ،که قبلا گویا در آن قند داشته. و پس از اتمام تبدیل میشد به کیسه ی برنج و...
امیدوارم همچنانه صبورانه و پر مهر برای ادامه ماجرا در کنارم باشید
شاید فرشتگان
خفته اند
کاینک، بومان
پیام آوران راستی اند.
هنگام که
بر ستیغ ِ سخنگاه
گفته می شود:
بشتابید !بشتابید
زمان ، زمان ِ دجالی است
عنقریب
گوساله ی سامری
(این هزارساله ی حماقت)
به محرابی زراندود برده می شود.
کله پوکانی
که کمال را در کلامی کال
جسته اند.
فریادی را فرایاد می آورند:
درنگ مکنید!درنگ مکنید!
هنگامه ی عروج است.
که فرزند ِمریم
در چهارمین پاگرد آسمانی ِ خویش است.
باید سفر کنیم
به عرش
کانجا
نه جایگاه غیر ِماست.
گفتند و رفتیم
در بیابان ِ آسمانی ِ رویا
ابرها نه آب
که سرابی بیش نبود
در خجلتستان ِ تزویر.
وفرشتگان
حنجره بریده گان ِ مسلخ
بریده بریده
می گفتند:
یا
وه
یا
وه
.
من رقص اتش عشق را
در چشمان تو دیدم
ققنوس شو
حیاتی دوباره لازم است
تا کهکشان لذت بی انتها
ققنوس پرنده ای است افسانه ای
که گویند در اخر عمر آنقدر بال میزند تا اتش بپا کند
و پس از سوختن در اتش
از خاکسترش
ققنوسی دیگر بدنیا می ایددر این قسمت هم شما عزیزانم را به دل نوشته ای زیبا از یک ناشناس با نامی که من بر او میگذارم
امید رهائی
دعوت میکنم .و باور دارم که از آن لذت خواهید برد.و با نظرات زیبایتان اورا امیدوار
عشق من:
خسته از جنگی نابرار می آیم و
خنده هایت
مرهم زخم های دلم می گردد.
هنگامی که خنده هایت رها می شود
و در آسمان به دنبال من می گردد
روزنه های امید به رویم باز می شود
وتحمل سخت ترین لحظاتم را
چه آسان می سازد.
اگر روزی
نام مرا بر سنگ قبری دیدی
برایم بخند
زیرا
خنده هایت آرام می سازدم
و در آن لحظه التیام دل زخمی ام خواهد بود
دلی که در جنگی نابرابر زخم برداشته بود
ای انسان ها
نان را
هوا را
شبنم و
گل سرخ را
از من بگیرید
اما خنده هایش رانه
که من تا ابد با آن زنده خواهم بود
عزیزانم این مختصر اضافه کلام را امید که حمل بر افاضات نکنید. چرا که در بین مخاطبین دیده ام که این پرسش پیش آمده که :فی البداهه چیست؟
من برداشت خودم را از آن، فارغ از تعاریف کلاسیک(آنچه را که خودم می فهمم ) عارضم.
فی البداهه که مثل بسیاری از اصطلاحات در زبان پارسی که به دلایلی چون سهل انگاری ،کاهلی و...به زبانی بیگانه خوانده شده
به نظر من
به نوعی از نوشته یا بویژه شعر اطلاق می شود که متاثر از کلامی و منظری به ذهن متباتر شده و بدون ویرایش ثبت می شود.
من ِتنبل نیز بخشی در این وبلاگ ایجاد می کنم تا آنچه را که گاهی مرتکب می شوم ،که خود نیز در شعر بودنش شک دارم ، می آورم . تا هم لحظاتم را مانده گار کنم و هم شما عزیزان را شریک این دم سازم
چند روزی فضای وبلاگ های هم پیوندمان در اندوه همدردی با ویس عزیزم که مادری عزیز را ازدست داده است این فی البداهه را پس از خواندن متن پرنیان و (در نظرات پست)فرخ عزیز
فی البداهه تقدیم کردم.
ویس را رامین او تنها گذاشت
در میان ماتم و غمها گذاشت
انکه بود اورا پناه و تکیه گاه
در دلش اما محبت جا گذاشت
مادرش رامین او بود از قدیم
رفت او بی مادر و بابا گذاشت
بین ما وبلاگیان هم این عزا
مهربانی زاببین مانا گذاشت
به بدرودی بیا ایدل
لبی را باخیال هم
به جام می ،دهیم امشب
وفردا را رها سازیم.
ودرد ورنج را
ماجای می
در کوزه ی نسیان کنیم امشب.
بیا تا مرگ هشیاری
پیاپی با
سلامت گفتنی زیبا
بخواهیم از می و مطرب
بیا ایدل
همه عقل و غم دنیا
فنا سازیم و
مست ِ مست
به خوابی خوش رویم امشب
غم فردا نخور ای دل.
چرا اندوه باید داشت؟
به امروز ت
پی اندیشه ای خوش باش
که فردا را دگر خوشتر
آنارشیسم را قدیم در کتاب ذیقیمت داریوش آشوری می خواندم که در مفهوم ،پیروان ِ این اندیشه به این باور هستند که انسانها نیاز به هیچ حکومتی
ندارند . بقول خودمانی ما آقا بالا سر نمی خواهیم!
راستی که مگه ما گوسفندیم که نیاز به چوپان داشته باشیم؟
ولی خودمانیم. گوسفند هم حماقت مارو نداره.
باور نمیکنید؟
پس تامل کنید.
مگر غیر این است که ما از در دیوار بالا می رویم که عکس بچسبانیم و یا بعضی ها خودشان و ماشینشان را دراختیار قرار میدهند.
یا جلوی دفترها گلو پاره میکنیم. شعار مرگ بر.. زنده باد... میدهیم
بی خیال
جلوتر بروم انگ می زنند که آنارشیستم.
دیروز در اخبار امده بود که دولت فخیمه ی سوریه ، مردمی را که حالا به هر دلیلی ، قصد فرار به کشور همسایه ی ترکیه (دایه ی مهربان تر از مادر) را دستگیر کرده و تمام ِ نیروهای لشکری و کشوری اش را بسیج کرده تا مانع خروج اتباع خودش شود.
یاد چوپانان افتادم که با کمک سگهایشان نمیگذارند گله از حصارهای ساخته اشان خارج شوند.و با چماق زدن به سر ِگوسفند ها و....
بگذریم
کاش این دل
دل نبود و
گِل به دست کودکی
می فتاد و او به دستش موم وار
در گمان ِخود.
نقشی از لیلی همی زد یاد ِگار
یا زمجنون زار زار
یا ز ویسی بهر رامین، نقش دار
یا زوامق
یا که تندیسی ز عذرا
می نمودش شاهکار
واسف
افتاده در دست من ِ اندوه وار