خواهم که کوه شوم
تا که فریاد کشم بر سر او
که چرا اینهمه دور
نه صدا دارم از او
نه نگاهی بر دل
اشیان ِدل من افسرده است.
مرغ من، بال و پرش بشکسته است.
شادیم در فلک ناز ِ خیال
به گمانم مرده است.
کوه، آه ، ای کوه بلند
به ستیغ ات خواهم.
دست ها بگشایم
بزنم از ته دل
نهره که کو؟
مگرم آُن گل باغ
این زمان پژمرده است؟
در میخانه ببستند چه سود
که تو ئی همسفر ِ راه دراز
با توو مستی و هم بی خبری
من و این پیک شکسته به نیاز
آسمان دل ِ من
سالها
بارانیست
شده آبستن غم
تشنه ی راز و نیاز
جامی از همت جم
نکند مریم ما
به گناهی ناکرده
به صلیبی مرده است؟
سایلنت
![]()
{یک اتفاق واقعی}
:هول هولکی وارد شد
سلام خوبی همسایه؟
ببخشید رقیه خانم نیومد ؟آخه قرار بود فلان کار انجام بشه.
مرد هاج و واج در ذهنش بدنبال نشانه هایی از این همسایه ناشناس بودو اینکه رقیه خانم کیست؟ او را هرگز نمیشناخت. شاید الزایمر گرفته ؟چطور ممکن است ، او که اینهمه مرا خودمانی صدا می کند!!نشناسد.
خواست از او بیشتربپرسد.
ناگهان طرف گوئی متوجه شده که می خواهد مخاطب سوالی باشد .سریع گوشی را بر میدارد که یعنی زنگ خورده
:سلام من تو خیابان ِشهید آیت هستم .نه من فردا نمی تونم بیام اخه روزه ام باطل میشه. تو خودت پیگیر باش و خبرش رو به من بده. خداحافظ شما
گوشی را درقابش قرار میدهد.
باز مرد دهان به سخن می گشاید به نیت سوال ، از این آمده مهمان ، اما اوفرصت نداده و ناغافل می پرسد
: فلانی ببخشید 50هزارتومن خرد دارید؟
مرد باز گیج تر و با خود می گوید یعنی چه. اول همسایه؟ بعد رقیه خانم؟ حالا پول خرد؟ تجربه اش بویی نامطبوع به مشام میرساند و می گوید
:نه جناب ما قبل از تعطیلی اداری تمام موجودیمون رو بانک می بریم.
اما میشود در چشم ِ مرد.تاریکی ِ ناامیدی را دید. باز، گوشی ِ در سایلنتش گوئی زنگ می خورد
: سلام . نه غیر ممکن ِ . شما کاری رو که گفتم انجام دهید . رضای خدا مهمه. موید باشید.
وقتی که گوشی اش رادر قاب می گذارد نگاهی به محل می کند ،جز تعدادی صندلی و میز و تلفنی که روی میز است، با تعدادی دفتر و کاغذ چیزی به چشم نمی خورد.
: ببخشید میشه تلفن شمارو چند لحظه ای امانت ببرم.
مرد، دیگر یقین حاصل کرده است که منظور این همساده ی ناشناس چیزی جز، کار خداپسندانه است.
:ببخشید گوشی تلفن ما با خود مخابرات مسقیم است و هرگز تو حالت سایلنت قرار نمی گیرد
همساده آشنا دیگر بی خداحافظی می رود.
ومرد به او که او دور می شود نگاه می کند. وبه خود می گوید چقدر خوب شد گوشی ذهنم اگرچه در سایلنت،
ولی زنگ خورد.

کاشکی
عروسک دستت بودم
تا مرا گرم و عاشقانه
به گاه دلتنگی
بر بستر سینه ات بخوابانی
وبا نگاهی
فراموش کنی
که بزرگ شده ای
خواهشمندم در ادامه ی مطلب با شرکت در نظر سنجی یاریم فرمائید
ادامه مطلب ...
چه زیباست بوسه ی
عاشقانه ی زنبور بر گلی
که پژمرده ی آفتاب سوزان است
تو را فریاد کرده ام
با تندیس واژه گانم
در میدان شهر تنهائی
چهارسوق بزرگ معجزه
در چها رراه تردید.
من لمس احساس کرده ام
درآغاز یک عریانی
دراب تنی دل خواسته
ازلازمه ها ی حیا ت
احساس خیال کرده ام
باروهای بلند فتح را
برستیغ اندامی شگرف
وبیرق خویش را نشانده ام
بر قله های وصال
شکفتن نیلوفر بود
براندام درخت صنوبر
افسانه ی پیوستن ما
شب تا به صبح
از سرمای بیتو بودن
می لرزم.
با توجه به ازدیاد آمار دوستان ِپیوند شده یا تبادل لینک کرده .بنده شرمنده ی عزیزانی می شوم که لطف کرده و لااقل هراز گاهی حالی می پرسند . من نیز ادای دین می کنم. و لی عده ای از این عزیزان فقط اسمی در کنار وبلاگ به عنوان پیونده ها یا لینک دوستان می خواهند.
لذا از همه ی هم پیوندیان عزیزم که تمایل به ادامه ی پیوند ندارند .و روزی آمدند و گفتیم تبادل لینک کنیم . کردیم و دیگر بهایی به این ارزشمند قائل نشدند عرض می کنم. حقیر یک هفته به خودم فرصت میدهم تادر صورت تمایل اعلام کنند می خواهند به دوستی ادامه دهند یا هنوز به همان اسم بسنده می کنند. در غیر اینصورت حتی اگر یک سویه هم باشد. ویرایشی در لیست خواهم کرد . با پوزش ازعزیزان
پی نوشتی به ضرورت"
متن فوق ،یا بقول دوستی التیماتوم. به عزیزانی است که سال به سال یاد دوست نمی کنند ویار خاطر نیستند و شده اند بار قاطر.فقط لینگستانمان را شلوغ می کنند.وگرنه انان که چشم رنجه میدارند بر چشم ما هم جایشان است.
هوا گرم بود و عرق از بند بند تن فرو می ریخت
و مرد میبایست کاری می کرد.
یا در جوی وسوسه انگیز باغ ِهمسایه تنی را به آب خنک وگوارا می سپرد
یا دل به دریای رنگ رنگ هوس می سپرد،و هردم امواج پست و بلندی را به قایق تن فرسوده ی خود هدیه می کرد .
اما
او مرد جنگل بود .آموخته ی سروهای قد برافراشته.آبشخورش بیشه های شیرپرور بودو مرام جنگلبان پیر را به تاج داری اندیشه رسانده بود
دریغش آمد کار شغالان هرزه رو ومانده خوران کفتار صفت را پی بگیرد.
دراندوه .
ودر گرماگرم شتاب ناک ِ نیاز
مرد می بایست کاری می کرد
عده ای را جیره خوار خوان ِبه یغما رفته ی موطن کرده بود و ویار بهره از آن.
عده ای را نیز هوای خوک سیسرون *در سر
در هنگامه ای که تنها او بود واو . یاران را شولای وطن کرده بر دوش را میدید و او را خاک نداشته . زمین گیرمی کرد.
احساسی که کاش چون سیبی کرمو دور می انداخت
وناچار نبود اینهمه در زندگی اش درخت کاش ،بکارد.
وماند . با امید اینکه بشود زندان را به گلهای تزئینی ِ مجازی آراید. و بر رف دل آئینه خوشبختی گذاشته و رقصی بی خیالانه ، در آتش نهانی خویش به نظاره نشیند.......
پانویس:سیسرون گوید در کشتی ای در نشسته بودیم که سوراخی در آن ایجادشده بود. ودر حال ِ غرق شدن بود.همه را هراس مرگ در سر افتاده بود. دیدم خوکی را که
بی اندیشه ی مشغول نواله کشیدنت آلت خود است.
بگذریم
سنگدل
هر پای بلغزد ، زنگاهی که تو داری
هر دل چو غریقیست ، به چاهی که تو داری
ای سرو قد ،آن روی ِچو گل ، زلف سیاهت
ابروی ولب و ،روی چو ماهی که تو داری
هر مرد ِ یلی ،رأیت اسپید بگیرد
تسلیم شود ،پیش سپاهی که تو داری
ای سنگدل این شیشهء ،شکسته است،مبادا
پایت بخلد ،شیشه به راهی که تو داری
افسوس که تو ،صحبت ِ دل را نشنیدی
نشنیدی و دل،مات زآهی که تو داری
تو مهر پرستی ،چو منی ،پیرو ِ آئین
معبود تو ،عشق است،الهی که تو داری
محبوب رخی ،قامت مطلوب تو داری
تنها ،همکه خوبی است ،گناهی که توداری