زندگی آغاز یک درده
چه خوش ،پایان آن مرگه
تمام ِ باغ ِ این دنیا
ببینش رنگ ِ رخ زرده
وجنگل با همه سبزی
سکوتی سهمگین،افتادن ِ مرگه
هرس ناکرده وپرخار .
به خواب خوش شده
این باغبان پیر
هوا بارانی ووقت ِ تگرگه
چودانی قصه را
افسانه، بیشی نیست
حکایت .قصه یا غصه است
همان افتادن برگه
سالهاپیش در زمانی که اودانشجو بود ،ممتاز خوشنویسی داشت. و بعدبه مسئولیت انجمن خوشنویسان شهرستانشان منتصب. چون گلی به گلستان ،به مهمانی آمد،ومارا به دوستی مفتخرکرد.بعد از سالها به همت پیس بوک یکدیگر را یافتیم که این ،،حاصل اولین گفتگوی مسقیم ِما ،پس از گذاردن چند بار پیام است. وعلت عنوان اسم این پست هم ان است که کپی گفتگو را انجام دادم ، سیو آن عنوان ِگزارش گزفت...من به دلیل ثبت آن و ماندگاریش برای خود،اینجا می آورم
|
|
|
او:
سلام آشنارفیق
خوبی؟
I love you mr korosh
من:
فدات
او:
میبینم که شب و روز می سرچی داداش اینورا
من:
ما بی سرپناهیم
برای گریز از باران تنهائی
به پلاستیکی هم قانعیم
او:
در شهر ما باران تنها نیست ،باران را پذیراست گلبرگ های سرخ ِشقایق های بی داغ ،شهر من گلبرگی سایبان تقدیم تو
من:
این عزلت نشین اگرش نبود امید مهر ِ این گلبرگها، که تا به حال سیلاب حادثه بی اثرش کرده بود
او:
عزلت ترا تشنه ام ،عزلت نشین دمی هم با ما بنشین
من:
ما در آرزوی درگاه و آستان روفتن سرای بی الایشان هنریم
اگر بخت یار گردد
او:
سرای بی رونق ما چشم در راه روشنی است ای نور بیا
من:
ایرادی اگرم هست نه از کاخ مهر و وفا
که از بوم کنج نشین است
ورنه آنجا ست آتشگه دل
********
او:
من که چیزی نخوردم ولی انگار تو خیلی روبراهی و شنگولت ،حسابی منگولست!!
من:
آری من امشب به میهمانی مادر ،سرازپا نشناخته ،تازه برگشته ام
او:
منظورم از خوردن ،شام نبود شاعر ،آن بود که ترا چنین آتش بردل زده و مدهوش کرده ارغوان جامی...........
من:
ارغوان جام عقیقی را به ثمن خواهد داد
که ما را در محفلشان راه نیست
او:
جامی که سمن می نوشد ثمن ندارد
من:
مارا روزگار بی سمن و صنم پسندیده تر داشته
و دانسته ایم
او :
صنم را بی خیال .دوستی دیرین را عشق است و جرعه ای نوشیدن وچند گاهی آینه بودن
من:
دماغ را انچه بر سرنوشت روزگار رنجور کرده نازنین
مارا امید وصال دوست
گاهی نفس یار می شود
می خوردن بی دوست مرا بی ادبی است
او:
نفس گرمت را عاشقم ،دوست دریاب دمی که با طرب میگذرد که قافله عمر را عزم درنگ نیست
دوست با خیال ِنوش ِدوست ،نوش میکند .مست میشود....
من:
گرمای این نفس از دم به دم یاد اوری دوست است
او:
بنوش جانا که به مستی ات مستیم
من:
مارا زجرعه ی هرکلام دوست ،مستی است
در استغنای ِ می ِسرخ فامیم
او:
مست صفایت .میدانم در این سرا ،بسی چشمان که انتظار صفایت را میکشند استاد،برو برو ودمی با آنها باش ،تا در سایه حضورت دمی بیاسایند .خوش باشی .سلام برسان .بدرود
من:
زنده باشی و در شادی پاینده عزیز
تو هم سلام ،بویژه دل نشینان ،کوی زادگاه را.
در گرما گرم ِسکوت
سفری می باید
فارغ بال.
به انتهای ِبی نهایت ها
به ماورای ِزوال
به قهر ِدریاهای ِ ِوهم
به وهم آلود ،جنگل ِ ابتذال
به اندوهناکترین، شبهای ِ بی سحر
و تجسم همهمه را باید گفت:
بس است.
ما راه خویش میرویم
بی خیال.
در حشـــر مگر دامن ِ وصـل ِ تو بگیرم
یا وصل رســــــد یا که دگر باره بمیرم
پیشانی بختـــم شده کوتاه به وصلت
از بخت بلنــــد است به دام تو اسیرم
از ماه به ماهی اگرم سلطـــــنتی بود
فقراست همه چونکه توئی شاه وامیرم
در مملکت ِ عشق تو شــیرینی جانی
فرهادم و گویم که من از جان شده سیرم
چون باد چنان بادیه پیمای ِ دل خویش
مجنون زمان ،مونس هر شـــــیر دلیرم
من سایه صفت،خاک نشین ِ قدم دوست
برچشـــــم بنه پای که شکل تو پذیرم
از چلهء این عــــــــمر زه ِ یاوه کشیدم
محشور جوانانم و بشــــکسته و پیرم
دست ِتو مــریزاد اگر دل بـــــــسـپاری
ورنه که تو دائـم شــــــنوی ، آه کثیرم
پیغـــــامبر ِ دل گشته ز توحید رهیده
دارد چو تمنــــا ز تو ای نور ِ منیــــــرم
بیهوده ، بشارت مده فردای ِ دگر را
آرامش ِ دیگر بده آشــــــفته ضمیرم
حاشــــــا که اگر باز مرا سر بدوانی
آسمانا !چه غمین گشـته و ماتم زده ای
اشک ریزی وفقان، بر هـمه عالم زده ای
نه در آن پهــــنهء تو ،ماه پدید آمد و مهر
از چه این جامه سیه کرده وماتم زده ای
تو مگر مست شـبانگاه ،صبوحی زده ای
یا خماری و ازآن، رطل گـــران کم زده ای
نا رفیـــقان تو آیا زده خنـــــــــجر ز خفا ؟
یانمک سودبه زخمی که، تو مرحمزده ای
یا نمیدانم و شادی و، نه همچون دل من
ساغــــری را تو به شکرانهءحاتم زده ای
میبرم رشک به سیلاب سرشکی که تراست
گر به رخســتارهء خود، اندکی نم زده ای
من بی برگ کجــــــا تا که بپویم ره خواب
چون رسدخواب که تو دیده نه بر هم زده ای
رهزن ِ هر شب من،یاد تو گردید چه خوش
آمده بر سر ِ بالیــــــن، ره خوابم زده ای
حجـــت ار اشک ،به قانون تو گردید حرام
آسمان گونه زهی ، قائده برهـــم زده ای
صبح گردید و سحر شد ، شب تنهائی من
گونهءســبز تو گردید چو شـــــبنم زده ای
سرزنشم نکن
که من بازیجه ای بیش نبوده ام
|
|
روزی که می باید نوجوانی می کردم و در کوچه ها گل کوچک بازی می کردم
گفتند مشتت را گره کن و دشمنی را که نمی شناسی به مرگ فرا بخوان.
ار راند 1 به دو و... نمیدانستیم و نمیدانم تا به کی
بی خبر بودم و بودیم
که در اطراف ِ طناب های حصار ما
در بین تماشاگران
عده ای شرط بسته بودند
و برایشان برد و باخت ما بی اهمیت بود .
می گویند او کلکسیونی از پیپ دارد
ولی ان روزها سیگار میکشید
وقتی برای چند روزی از جبهه بر می گشتم مادر در خفای پدرم می باید میرفت
سهمیه ی سیگارم را از مسجد محل بگیرد
چرا که میدانست مونس شبهای تار شبهای جنوب من است.وقتی که تنها صدا نه صدای جغد که کلوله های که نقطه چین میشد در اسمان سیاه
و یا به جای مهتاب ، منوری که اندک زمانی در دل این تاریکی نور بتابد .و تو برای هدف قرار نگرفتن میباید اتش سیگارت رو در دل دستات پنهان کنی
این مونس تنهائی هایت را.
و امروز تو لعبتی را با یک مسیج تور میزنی و با او راز و نیاز می کنی . و دیگری سه ماه تمام در اطاقی کفشش بالشت و لحافش کتی چروکیده بود . هیچوقت نمیدانست کی شب است و کی روز . سیگارش مهتابی ِروشن ساز این نمیدانم شب یا روزش بود
و زمانی هم بند بانان از سیگارهای قاچاق گرفته تا دوسال اورا نشئه می کردند تا
انتظار ِ حکم ِسرنوشت برسد.
آتش سیگار وقتی دلش را سوزاند که حکم نوشته مسخره ترین سند جور بود.
فقط زمانی او می فهمید ، چه هنگام است که میرفت تا گره ای ناگشوده را برای خادمین ارباب ظلم بگشاید. سیگار تنها در خواستی بود که به جای اب و نان می خواست.
من سیگاری هستم که تمام شد ،دیگر بعدی ندارد
سرزنشم نکن
خبر ندارم و تو نازنین
به تهمتم تبر زنی
ببین چه بی وفا شدی
تبر به ساقه و
تبر به ریشه می زنی
چو ساقه ام شکسته شد
به خاک مانده ریشه ام
چرا تو مهربان من!
ندیده تیشه میزنی؟
منی که گرگ خود شدم
فدای فکر خود شدم
نه گرگ و شیر بوده ام ولی
تو با خیال خود
شغال بیشه میزنی!
زبان گنگ من ببین
به شیشه ی خیال خود
تو با طمانیه بگو:
نزن نزن
که شیشه میزنی!!!