درویشى را گفتند: زندگى بر چند بخش است؟
گفت کودکى و پیرى.
گفتند:پس جوانى چه شد؟
گفت با عشق سوخت با بى وفایى ساخت با جدایى مرد....
دلم تنگه دلم تنگه خدایا
نداره با دلم
دلبر مدارا
بسوزم زآتش پنهان.ندانم
چرابامن نگفته ماجرا را؟

هیچ دینی
حتی اگر غالب و قالب حق توهین و اعتراض و انسداد کردن
طی مراحل و انجام مراحل آن را ندارد.
ولی اینجا یک امّای مهم مطرح است
وآن اینکه بحث احترام و عدم سوال و گاه توهین(البته برداشت توهین آمیر بودن) را زمانی می شود مطرح کرد
که آن باور بخواهد فقط در جمع خودی باشد و نخواهد به سطح اجتماع آمده و در قانون گذاری و حکومت
دخالت کند.
آنگاه که وارد عرصه ی حکومتی شد و خواست اندیشه ی مذهب و باور خود را به جمع تعمیم دهد
دیگر باید در سطح کشور و خارج از آن منتظر و آماده نفد
پرسش و چالش
هر گونه دیدگاهی باشد.
یک مثال برای خود من
بهائیان (فارغ از اینکه نظام فعلی چه نگاهی دارد) از نظر من قابل احترام است.
وهیچگاه به خود اجازه نداده ام که بگویم فلان است و بهمان.
وزمانی نیز اشکارا شناخته میشدند .
برخوردی دوستانه با آنان داشتم
از ایشان خرید می کردم . و می فروختم.
ولی همین باور اگر روزی بخواهد
در مجلس ملی (به معنی درست و اخص) کشورم شده و بخواهد
برای خانواده و من قانون وضع کند
من حق خود میدانم آن را به چالش کشیده
و حتی پیگیر مسائل پشت پرده (شایعات) ان شوم
همه دنیا تن است و ایران دل
نیست گوینده زین کلام خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
شاید باور این مطلب سخت باشد که نام
خودروی ژاپنی مزدا بر گرفته از نام اهورا مزدا می باشد اما برای حصول
اطمینان به نشانی کمپانی مزدا که در بالا درج شده بروید . در سمت راست
صفحه ای که باز می شود شرکت مزدا دلیل نام گذاری خود را توضیح داده است.
متن انگلیسی زیر عین متن مندرج در سایت مزداست .
خود ببینید و بخوانید.
The company's name, "Mazda," derives from Ahura Mazda,
a god of the earliest civilizations in West Asia. We have interpreted
Ahura Mazda, the god of wisdom, intelligence and harmony, as the symbol
of the origin of both Eastern and Western civilizations, and also as a
symbol of automobile culture. It incorporates a desire to achieve world
peace and the development of the automobile manufacturing industry. It
also derives from the name of our founder, Jujiro Matsuda
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من
داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین
را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟
آخ جون، ای کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که
پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک
همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه
درآورد:
" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه
راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق
می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به
همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما
پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره،
نگهدارید."
پسر
از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او
دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت
حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم.
برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه
همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و
چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می
دم، ببینی."
پل
در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را
در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار
او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند