درود بر دوستان مهربان و همیشه همراه
پس از ساعت تحویل ِ سال ِ نو عازم سفری ده روزه به قسمتهائی از کشور زیبایم
ایران
شدم وبرای اینکه قسمتی از این سفرخاطره انگیز را ثبت کنم چه بهتر از عکس
(استفاده از شعرباذکرمنبع بلامانع است)
با همین دل ِ زمستانی ، عیدتان مبارکباد
با دوچشم ِبارانی ،عیدتان مبارکباد
دشتها همه سبزو ، آهوان سرمست
باهمه زمستانی ،عیدتان مبارکباد
گفتمش بس کن ،عید نوروز است
روزهای پایانی ،عیدتان مبارکباد
دل، سبک مغز و ،بخششی باید
این دل ِ دبستانی عیدتان مبارکباد
خانه آب و جاروشد ، عطرها بیفشانیم
آمده به مهمانی ،عیدتان مبارکباد
با تو ای خفته ، ای تو شاهد رفته
کشته های میدانی ،عیدتان مبارکباد
با تو کرمانی ، ای تو آذری و بلوچ
عرب ولر وخراسانی ،عیدتان مبارکباد
مردمان ِ تهران و اصفهان و شیرازی
با تو رشت و گرگانی ، عیدتان مبارکباد
راست و ،چپ و ،جنوب و شمال
مردمان ِ یزدانی ،عیدتان مبارکباد
ای تویی که در غربت.باغم ِ پریشانی
دست در گریبانی، عیدتان مبارکباد
یاوران ِ آزاده ،خفتگان ِ در دل خاک
زنده گان و زندانی ،عیدتان مبارکباد
سرخ و سبز و سفید ، جاودانه میماند
شیرهای ایرانی عیدتان مبارکباد
چشم مهربانان. سعی میکنم به علت نزدیکی بهار و عید، حال و هوای وبلاگ را عوض کنم
از عزیزانی که در جریان این سلسله گفتار نیستند خواهش دارم که دوقسمت قبل را مروری داشته باشند.
پیش از شروع موضوع اصلی ،خاطره ای را که از مادر بزرگ شنیده وبه یاد دارم ،و مربوط به مراسم روز چهارشنبه سوری بوده را توضیح میدهم.
قبل از آن کمی از مادربزرگم که بخش های زیادی از این مطالب به او اختصاص دارد را
برایتان بگویم.اسمش ظریفه بود .و چون سفر زیارتی مشهد رفته بود،اورا به مش ظریفه می شناختندش.
بسیار زیبابود و جسور(به عنوان اغراق نگاه نکنید که هنوز ازویژه گی های او نقل بسیار است و در همین قسمت یکی از مظاهرش را خواهم گفت)
شیرزنی بود اگرچه کمی مستبد.
می گفت در زمان پیش از ما ، غروب چهارشنبه سوری رسم بر این بود ه که مادر وقتی دختر دم ِبختش می خواست وارد خانه شود او را دنبال می کرد ، و آرام با جارو او را میزد . تا در سال جدیدی که چند رور بعد از راه میرسد، به خانه بخت برود.
و من به شوخی به مادربزگ می گفتم که آیا تراهم مادرت با جارو زده؟
می گفت نه چون من قبل از اینکه به سن قانونی ِ ازدواج برسم .اسم پدبزرگت روی من بود
امیدوارم دخترای دم بخت ِ نت هم اگرچنین مراسمی در شهر و دیارشان مرسوم است، بی تعارف
برای ما تعریف کنند.واگر امسال جارو هم خورده اند بی خجالت بگویند.
تو نباشی شوق موندن ندارم
بی تو من هوای خوندن ندارم
تو نباشی واسه ی نفس کمه
هوایی واسه پر یدن ندارم
****
آسمون من حالا،سرخ ِ عنابی
دل غم گرفته ام، اسیر بی تابی
روز من سکوت ودرده میدونی
خنده هام ببین چـــــه قلابی؟
****
تو پروندی کفتر از بوم دلت
به هوای پر زدن تو ی بهار
کفتر خونگی بوده این دلم
اسمشو ای بیوفا، وفا نذار
****
تو مرام عاشقی دادی به باد
توشکستی دل و گفتی باداباد
تو نفهمیدی که عشقه زیر پات
برواین شکسته دل نیار به یاد
*****
اونهمه دوست دارمها الکی
عشوه و نازو اداهات الکی
الکی بوده نگاه عاشقت
اونهمه فدات بشم ها الکی
.............با کُند پای ِ کودکی
دستانمان
........نا آشنا به زنگ
.................با یک سلام
................عاری ز رنگ
.........در های خانه ها
........................بر روی ما
..........................بگشوده بود.
یادش بخیر
.........آن عید مان
.............از ابتدای راه
تا انتها
.......یعقوب بود
...........فصل الخطاب ِ ما
................یعقوب ِ دیگری
..........................آنسوی ده
چون مصریان
.......با خنده ای
............در می گشود.
.............نقل ونبات وچند
...............گردو و تخم ِ مرغ
..................................با رنگ سرخ
یادش بخیر
.......کت کهنهء پدر
.................با چند لای
........................در آستین
......................با کفشهای نو
.............................یا وصله دار
............................بی بیم و امید.
اما
.......قندیل ها شکست
.......................آن برف ها
..........................تن شست.
...........................در آفتاب ِ سادگی
............کنعان ِ باغ
................سردی گرفت.
.....................در باغچه ها
................................گل پژمرید
بر کوچ ِچلچله
..........نفی بلد ،
.................نشست.
دیوار ها بلند
.........سیمان وزنگ
.................سد شد
..................در راه چلچله.
درها گشوده اما
یادش بخیر
یادش بخیر