سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی
سخن کوروش  نادرخانی

سخن کوروش نادرخانی

زمزمه های ادبی کوروش نادزخانی

آتش پنهان



آتش پنهان





ای نار پنهان ، ای چیره ی جان ،خاموشیت به

طوفان ِ روحی ،در اوج ایمان ، خامو شیت به



در دا که مارا ،بی درد دردی،دارو نخواهیم

از کس چو آسان ،ای درد ودرمان،خاموشیت به



آرامشت خوش،چون خواب و ترمه ،بی خواب مارا

فرسوده بگذار ،ای مایه ی جان،خاموشیت به



برجسم و جانم ،اتش نهادم ،تا پخته گردم

گردید دوران ، ای نار پنهان ، خاموشیت به



بر خاتمم شد ،نقشی ز یاران،بر آن نگینش

عشق است و ایمان، داد سلیمان ، خاموشیت به



وصلی چشیدی،در بزم یاران،دیگر چه خواهی

از دست دونان،ای دیده حرمان،خاموشیت به







باز کن پنجره را




باز کن پنجره را

که دلم زین قفس تنگ گرفت.

بوی گنداب و نم پای خزان

ریشۀ ستر درخت ِ

.................کج ِ این بنگ گرفت.





باز کن پنجره را

و ببند ان در وامانده ِ دروغین

که از آن رحم و رفاقت ،شده در

و در آمد به تظاهر همه لبخند از آن

........................."نه که لبخند"

که زهرخند بُوِ َد ، روی دگر.



من چنین در

............. و چنین دخمه

...................که نامیش : سرای

دیده ام بیش ، همه غرقۀ فقر

خانه ای با موکت ِ کهنه ونیمش همه لخت

................که بود آئیینه ، از رنج ثمر

صاحبش قاب کند خنده که:

..............................................."خ وش آی ز در "



زان همه فقر

نه رنجیدم و نه،

خاک تکاندم

................"زقبای ِ تن ِ خویش "

.............چون کنی رفتن ِ آهنگ

...................از آن خانه که پای

کز محبت نرود هیچ به پیش

.............................آه



افسوس، و صد افسوس

که این خانه همه رنگ و فریب

همه یارن ِ درون خانه

به من ، هم به تو ، باشند غریب

:( به خود آی و در این پنجره را

_زود گشا

نم پائیز و زمستان

به صفای ِ تو اگر ماند

-از ین خانه بران.

وطراوت بده این باغ درون

..........." مرده ی خویش "

.................به صلای دگری



بر لب ِ پنجره

...........لختی بنشین

و همان مرده درخت ِ نارون

که دمی چند چنان لخت نمود

.................ببین!

که بهار ِ دگری را به تماشا بنشست.

..........وخود آراست

.........به یک رنگ ِ دگر

وشد آن اصل که بود

وچنین زاد و ولد

........به طبیعت

همه از قصد بدان

رویش و خاستن ِ ،این گل و برگ

.........همه را درس بدان .



باز کن پنجره را

باز کن پنجره را




سیمرغ




سیمرغ



ایکاس مرغ ِبر زمین ، سیمرغ بودی

در قاف ، تنها آخرین سیمرغ بودی



دلدادهء هر بامدادی ،مرغ ِ امید

مارا تو در این واپسین سیمرغ بودی



ای کم نشین و نیک منظر،من ندانم

افسانه با تو هم نشین سیمرغ بودی



ننگ ِ زمان آلوده دامان کرد مارا

آسوده اما پیش از این سیمرغ بودی



سیمرغ در افسانه را ،چون می شناسند

گویم دلا تو بهترین سیمرغ بودی



زالت اگر بیگانگی را پیشه کرده است

تو آشنا ،عاری زکین سیمرغ بودی



کس را در این افسانه،من همدم ندیدم

تنها ،دم ِ حجت یقین سیمرغ بودی



ایکاش با من بودی و دیگر غریبه

سلطان ِ مرغان ِ زمین سیمرغ بودی

استاد ِ کار

استاد ِ کار


چندی است

در  ِ یکی از اتاق ها تاب برداشته و خوب بسته نمیشه.

با اینکه افرادی زیاد ی آمدند و رفتند. ولی هرگز از کسی نخواستیم

مشکل را رفع کند.

چرا که هیچکدام بقول معروف اینکاره نبودند.

و بارها سرزنش شدم که یکی رو بیار که این در رو درست کنه

.

.

.

.

حالا که فکر می کنم. از خود می پرسم

آیا برای تاب ِ درهای کلان خارج از حریم خصوصی ای مان

به دنبال استاد ِکار بوده ایم؟؟؟؟


لطافت مهر



لطافت مهر




از کوچه های عاطفه می گذرم

لبخند زا نمی بینم

کوچید و رفت

بی هیچ نشانی و نامی ازاو

باقی نمانده

به جز خاطره ای در ضمیر





سلام را سلامی دوباره می دهم

مرده اسکلت

بی رنگ و رو

...............مات ِ مات





پاسخ نمی دهد

من نیز از کنارش

چون قایقی شکسته

.......بر امواج ِ وهم می گذرم

بگذار این سبزه

..........رسته در ساحل ِ زندگی

..........با دغدغه ء گذران

..........کلامی جاری

....در پستوی ویرانه باشد.

بگذار

تا مرهم گنجه باشد

.......شاید که روزی طبیبی حاذق

....................تجویزی دوباره کند.





من در خیال ِ خوش روزهای کودکی

با کفشهای میخی

و توپ راه راه

....سفید و سرخ

با ساقهای تازه رسته ء این باغ ِ آشنا

.....در اتتظار ِ تلاش ِ واحدی

........................غوطه می خورم.







وهمی که مارا گرفته بود

آن موقع ها نبود

شب های ما ، هر یک

..........................ستاره ای

..........................در اسمان ِ غربتمان

..........ما در تملک آن تک ستاره ایم

..........بی هیچ سندی و سامان و مرز

...............................بی واهمه

................از گسیختگی ِ افسار ِ سرکش

...............................حرث و ارث







به در ِ خانهء قوم و خویش

............................می رسم

............................یاد ِ کویر

.............تَرَک فاصله ء ذهنم را

..........................پر می کند.





خیشی نبود

که چهره اش را چون زمین ِ بکر

گلواژه های قدیم ِ محبت

............................شیار کند.

چرا که محبت

همچراغی هم سالها

در گذر گاه تاریک ِ زمان

.......تبعیدی ِ سرزمین ِ کدورت بود

..............................خاموش نبود.







بی هیچ کلامی

از او می گذرم

...............می گریزم.



برادری را

قابیل ، سوار ِ مرکب ِ توارث کرده بود.





قلبم گرفت

این کوچه ها ی ِ تنگ

باید عریض شود.





دیگر بر فرازِ ِ دیوار های ِ گِلی ِ خانه ها

گُلهای خوشبو نیست

اکنون

در باغچه های محصور ِ موزائیک وسیمان

گُل های یخ و یاس ، می کارند.

...........................در گُلدانهائی از فلز.







ای کاش نیم تنهء نیمدارم را

....................بر می داشتم

...................که هوا سرد و

......................راه بی پایانست.







می پرسم زخود:

چه نیازی به گذر ِ زمان؟

گذر از کوچه های ِ تنگ؟





با بیل های خنده ولبخند

باید سلام را

.........به تهنیتی دوباره

..........................فرا خواند.



با صدائی بلند

باید که خیش را

................برداشت

............وبایر ماند های

..............کوچه را

..............با نسیم ِ آشنائی

.......................نوازش داد.





......ودر شیار ِ

.......صورتش

........آب زندگی

..................جاری کرد.





...... و نهال ِ محبت و عطوفت کاشت.



باید برای کودکان

...........توپی خرید.

...........و کفشهائی به لطافت ِ مهر

.......................و کوچه را به تعریضی

..............................آغوش کشاند.







غبار را

با نوازش ِ دست

.......گردگیری کرد.





چرا که کوچه

کوچهء مهربانی و عطوفت بود.







تابستان77