X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها(2)

 

 

چرخ دنده ی دلم زنگ زده کسی می تواند با چند قطره کلام مهر آمیز راهش بیاندازد؟

 

باغ خالی است . باغبان با دختر گل فروش نرد عشق می بازد

 

سالهاست دلم را جاسیگاری کرده ام و هر لحظه یکی یکی  خاطراتت را در آن خاموش می کنم

 

عشق بودنیست که به سوختن می انجامد

دلم می خواهد ،تنها در آسمان آغوش تو پرواز کنم

 

زندگی باید گاه

با خار گلی

گر خراشید دلی

در همه عمر

باکی نیست

خرجش اما پوستی

کرگدن آسا باد.

شادی عمری را

چو خران بار زدن

 

در انتهای پله هیچ نیست.یا به اطاقی تاریک.و یا به زیر زمینی نمور ختم می شود

 

دستان بتونی ات را که ازجنس آهن و سیمان بود ، به من دادی . فکر می کردی قامت استوار عشق به این چیز هاست

 

تو فرشته نه بلکه نمایش بودی . بالهای بر دوشت را  از بالماسکه فراموشت شده بود برداری

 

وقتی دلم زخم شد .او نمک پاشید و بادبزن دست گرفت

 

بی تو. افقم به تهی ترین دریاهای به  بی نهایتی های این ختم شده

 

ماندن برای از قلب کسی رفتن ، چه بیهوده ماندنیست.

 

1.     مباد دیگر، که مویه هایت را به شانه ی اندوه مرتب کنی

 

کرکره های احساس را هم پائین بکشم باز نمی توانم مانع تابش حضورش باشم.

 

گاه سخن چون سنگ ریزه ای در کفش است

که جای در آوردنش . نک کفش بیگناه را بر زمین می کوبیم

 

دل خستگی ها را ،گاه کلام چون آهی است که از کوزه ی دل .رطوبت وار  تراویده است

 

همیشه آرزو میکردم کسی بگوید:(تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم.تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم.) هر که می گفت گوئی صدایش از ته چاه می آمد

 

عطر  نفست بوی سیگار فراق میداد.باید سیگار را ترک کنم.

 

این رسم طبیعت را نمی فهمم چرا عمر گل یک روز و کلاغ سیصد سال است !!!؟؟؟

 

دل او سرخ و، دلم از کرده اش سیاه /گویمش نیا ،عمر مانده نکنش تباه

 

طعم گس دهانم از دوری نفس گرم تست.

 

مولانا می فرماید:حاصل عمرم سه سخن بیش نیست/خام بدم پخته شدم.سوختم.با پوزش از مصرع دوم را تغییر میدهم و می گویم:حاصل عمرم ی سخن بیش نیست/سوختم و سوختم و سوختم

 

صابون هم از رو رفت بسکه لکه ی دل سیاه بود

 

باران هم دیگر دریغم دارد ،بارش بر مزرعه لم یزرع  گونه ام را

 

دیگر کفتر خانگی هم به همت کودک نادان دل بر این بام نمی نشیند

 

شب زنده داری هایم ،مرا مومن عشقت کرده. بااذان بلال چشمانت به خواب میروم

 

امان از آنکه به ماندن عادت کنی.و به یک رفتن نیندیشی

 

ویروس تکرار در نت، کار خود را کرد. و حالا رخوتی تب آلود درپیکره ی این بیماراست. چه آسوده اند. دارو فروشان

اخم نکن. بیش از اندازه از آسمان اقبالم دیده ام. من منتظر رعد و برق خنده های توام
 
چقدر سرکوچه دلت به گدائی نسشتم. دریغ از ریالی محبت

 

 

این را وبلاگ فریناز عزیز هم نوشتم

 یعنی من هنوز بزرگ نشده ام؟

آخه مثل شازده کوچولوی قصه
در تعجب این ادم بزرگها هستم
که هرروز به گل کاغذی هایشان آب میدهند
اگرچه اونها بد هم نیستند
می شود باهاشون ماشین خرید
سفرهای دور و دراز رفت
می شود ....
نمیدانم
نه بذار از این ستاره به اون ستاره دائم در سفر باشم
و ببینم که اونجا چه خبره
من که گلی هم ندارم
تا نگران خشک شدنش باشم


ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 01:26 ق.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112952