X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
عاشقانه ها (۵)

با دسته گلی بنام سلام

این باردر خدمت عزیزانم هستم باهمان فی البداهه نویسی ها، که هم پاسخی به مهربان یار ِهمیشه همراه آرمان عزیزم ، داشته  . وهم بقولی آپ کرده باشم.اگرچه مدتی در ادامه ی "داستان عاروس "و "چگونه شاعرشدم "قصور کرده ام.که امید دمدمی مزاجی ام بگذارد تا نیمه تمام نماند.

حوا نمی ترسد .چرا که بهشت را به زیر پایش سالهاست نوید داده است. آدم نگران خود شده .

شعرت را بده تا به خط خوش نستعلیق بر دلم نقاشی خط کنم. و با گل بوته های نگاهم هر روزه تذهیبش کنم.

 


 

بارقه ی انتظار .رعد آسا خانه ی دل را به آتش جنون مبتلا کرد. آبی بر آن بریز.شاید در خاکسترش دلی در تپش باشد.

دیرگاهیست شده ،کوچه ی دل بن بستی


ترک سر کردم

 و بر آستانه ی گامهای مهیب عشق نهادم

 بی واهمه ای ازفرداها

افسون گر موهایت  را

 بگو

بر گدامین گلبرگ نازکتر وفا  نهاده ای؟

 

وقتی که سر  بر آستانه ی دل، این مقدس ترین  ِمقدس ها نهاده ام . چه نیازی است مرا به مصحف . که صفحه ی ِ لحظات را می گشایم و خاطرات را به راز و نیاز زمزمه می کنم.

 

ستاره ای میگفت .عکست را به قاب شب آویختم. صبح که شد خورشید آن را برداشته بود.

 

کوتاه شد عمرم ز فرقت یار. چو روز های زمستان،غروب میرسدم

 

سالهاست که دیگر نمی گویم رخت خواب .چرا با پهن کردن بستر یادهایم گسترده می شود.

 

برای شب زنده داران فقط یک مهتاب وجود دارد. هرجای زمین بروی . فقط همان یکی است

 

شاخه هایم را هرس کرد باغبان رویاهام . به این امید که جوانه زنم. نمیدانست که جوانی ام را آتش زد.

 

سیگار نمی کشم . این خاطرات گذشته ام است که یک یک از عمر من می کاهد.

 


باز هم اگر بهشت باشم اگر حوایم مرا به خوردن سیبی دعوت کند . خواهم خورد.بهشت را به چه کارم؟

 

بی معرفت. چرا نگفتی که یادت کار قرص ضد خواب را میکند.

 

فرقی نمیکند .بهشت و جهنم هردو با دوست سر کردن . تمامش خرمی است

 

غزل شدم و تو قافیه اش . هرکس رسید .پرسید  غزل که بی  قافیه شعر نیست

.دلم برای گل کاغذی سوخت دیشب چیدمش بیاد گل سرخ باغ همسادمون .

 

 دیشب هرچه کردم تا چشمهایت  رابکشم . اشک حلقه های خود را به دور قلم می کشید . در صورتت به جای چشم قلب کشیدم

 

 

خواستن

وآمدن

 چه واژه گان زیبائی هستند

افسوس

که زود

نون تنها در اینجاست

که تنفر انگیز می شود


 

می ترسم از روزی

که عشق

تنها و تنها

صدای مرغ معشوق باشد

و دانه ی دام صیاد

 

 

میخانه اگر بود دلی خسته نمی بود

ابروی گره کرده ، لب  بسته نمی بود

 

مهتاب یک امشب مرا ندیده بگیر. می خواهم حرف دلم را به آسمان بگویم: ای آسمان  دست تنگی نکن با من مهتاب را من هرشبه می خواهم .

 

چشمان مهر را مگر می شود گذشت؟ نزدیکی به خورشید حاصلش ذوب شدن است.(مهر=خورشید(

 

چشمم بر افق رفتنت دوخته شد. چه خیاط ناشی است روزگار.

 

وقت نگاه کردن نیست از دیدن بگو

 

دایره را خود میسازیم بس که  دور  ِبی وفائی می چرخیم.

 

چه شبهائی که  ادمکی را به جای آدم  بوسیدم . صبح که شد.هر که مرا دید می گفت؟ نجار شده ای؟

 

ژپتو ی پیر شده ام این سالها.بسکه به جای آدم .آدمک ساختم در شبهائی که فکر میخواستم نجار خوبی باشم.

 

چه دروغهائی که ایکاش راست می بود. دنیای ما  بهشت میشد.

 

دلتنگی ات را به گشادی آسمان. به کهکشان. خواهم سپرد . تا رعد برقی  بر اگیزد و باران شادیت ببارد.

 

عشق را ماندگاری حاصلست و نه پیری. سوختنیست و نه رسیدنی.

 

تمام  خواهش هایم در اسب تروا  چشمم گذاشتم و به قلعه ی چشمانت فرستادم.آیا می توانم دلت را تسخیر کنم?

 

به دل آمدم . گفتم که معبد عشق است.افسوس . بتی شکسته  دیدم . که خد ا با دیدنش رمیده بود.

 

چرا دلهای شکسته فقط  گاهی و کاشکی را بلدند ؟ چه فرهنگ لغط کوچکی دارند.

 

به چشم و زبانت اعتماد نکن. همانطور که من با انها صحبت  نمی کنم. تو حرف دلم را می فهمی. همین کافی نیست؟

 

صخره به موج گفت:دریای به این بزرگی را رها کرده ای و خودت رابه می رسانی که چه؟  موج گفت:من در پی آرامشم ولی تو چه سخت  استقبال می کنی!!!!!!

 

اتفاق نادر "رسیدن" است!! و اتفاق "ماندن" غریب .پس به کدام چنگه بیاویزم لباس اندوهم راه؟

 

چه شده ماه  من ،ناپیدائی. نکند آسمان ربطه ها ابری است.

 

بگذار بگویم . صخره ها ،رسیدنت را ناممکن مینماید.قله ی وصالت راکه نگاه می کنم .آب چشمم نمیگذارد حتی به بالا بلندی ات نگاه کنم.

 

آدرس تو را بیابان برهوت داده اند. چگونه می توانم به تو رسم؟وقتیکه آب نمای دل منی .با اینهمه سراب.

 

گل  ِمن  .شمشیر نه .که در دست من بیلی است ،تا آب حیات خوشبختی را به زندگیت برسانم . من باغبان طراوت بهاری توام.

 

دلت را به من بسپار بگذار بال دیگر پرواز به آسمان بی خیالی باشد برایمان

 

دلم برای شیطان سوخت. چشمان تو زندگی ام را جهنم کرد .انداختم گردن او

 

عریانی ام به دست شب سپردم

تنش از سرمای تنهائی لرزید



ارسال شده در: دوشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 09:18 ب.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112952