X
تبلیغات
رایتل
سخن کوروش
اشعار و دست نوشته ها
 
گزارش

 

سالهاپیش در زمانی که اودانشجو بود ،ممتاز خوشنویسی داشت. و بعدبه مسئولیت انجمن خوشنویسان شهرستانشان منتصب. چون گلی به گلستان ،به مهمانی آمد،ومارا به دوستی مفتخرکرد.بعد از سالها به همت پیس بوک یکدیگر را یافتیم  که این ،،حاصل اولین گفتگوی  مسقیم ِما ،پس از گذاردن چند بار پیام است. وعلت عنوان اسم این پست هم ان است که کپی گفتگو را  انجام دادم ، سیو آن عنوان ِگزارش گزفت...من به دلیل ثبت آن  و ماندگاریش برای خود،اینجا می آورم 



او:


سلام آشنارفیق

خوبی؟

I love you mr korosh

من:

فدات

او:

میبینم که شب و روز می سرچی داداش اینورا

 

من:

ما بی سرپناهیم

برای گریز از باران تنهائی

به پلاستیکی هم قانعیم

 او:

در شهر ما باران تنها نیست ،باران را پذیراست گلبرگ های سرخ ِشقایق های بی داغ ،شهر من گلبرگی سایبان تقدیم تو

 من:

این عزلت نشین اگرش نبود امید مهر  ِ این گلبرگها، که تا به حال سیلاب حادثه بی اثرش کرده بود

 او:

عزلت ترا تشنه ام ،عزلت نشین دمی هم با ما بنشین

 

من:

ما در آرزوی درگاه و آستان روفتن سرای بی الایشان هنریم

اگر بخت یار گردد

 او:

سرای بی رونق ما چشم در راه روشنی است ای نور بیا

 من:

ایرادی اگرم هست نه از کاخ مهر و وفا

که از بوم کنج نشین است

ورنه آنجا ست آتشگه دل

********

 او:

من که چیزی نخوردم ولی انگار تو خیلی روبراهی و شنگولت ،حسابی منگولست!!


 من:

آری من امشب به میهمانی مادر ،سرازپا نشناخته ،تازه برگشته ام

 

 

 او:

منظورم از خوردن ،شام نبود شاعر ،آن بود که ترا چنین آتش بردل زده و مدهوش کرده ارغوان جامی...........

من:

ارغوان جام عقیقی را به ثمن خواهد داد

که ما را در محفلشان راه نیست

او:

جامی که سمن می نوشد ثمن ندارد

من:

مارا روزگار بی سمن و صنم پسندیده تر داشته

و دانسته ایم

 او :

 

صنم را بی خیال .دوستی دیرین را عشق است و جرعه ای نوشیدن وچند گاهی آینه بودن

 من:

دماغ را انچه بر سرنوشت روزگار رنجور کرده نازنین

مارا امید وصال دوست

گاهی نفس یار می شود

می خوردن بی دوست مرا بی ادبی است

 او:

نفس گرمت را عاشقم ،دوست دریاب دمی که با طرب میگذرد که قافله عمر را عزم درنگ نیست

دوست با خیال ِنوش ِدوست ،نوش میکند .مست میشود....

من:

گرمای این نفس از دم به دم یاد اوری دوست است

او:

بنوش جانا که به مستی ات مستیم

من:

مارا زجرعه ی هرکلام دوست ،مستی است

در استغنای ِ می ِسرخ فامیم

 او:

مست صفایت .میدانم در این سرا ،بسی چشمان که انتظار صفایت را میکشند استاد،برو برو ودمی با آنها باش ،تا در سایه حضورت دمی بیاسایند .خوش باشی .سلام برسان .بدرود

 من:

زنده باشی و در شادی پاینده عزیز

تو هم سلام ،بویژه دل نشینان ،کوی زادگاه را.



ارسال شده در: شنبه 18 تیر‌ماه سال 1390 :: 11:10 ق.ظ :: توسط : کوروش
 
نویسندگان
کوروش (522)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 112988